بتدبير جنگ بدانديش كوش * مصالح بينديش و نيت بپوش
منه در ميان راز با هركسى * كه جاسوس همكاسه ديدم بسى
1140 سكندر كه با شرقيان حرب داشت * در خيمه گويند در غرب داشت
چو بهمن بزاولستان خواست شد * چپ آوازه افكند و از راست شد
اگر جز تو داند كه عزم تو چيست * بر آن راى و دانش ببايد گريست
كرم كن ، نه پرخاش و كين آورى * كه عالم به زير نگين آورى
چو كارى برآيد بلطف و خوشى * چه حاجت بتندى و گردنكشى
1145 نخواهى كه باشد دلت دردمند * دل دردمندان برآور ز بند
ببازو توانا نباشد سپاه * برو همت از ناتوانان بخواه
دعاى ضعيفان امّيدوار * ز بازوى مردى به آيد به كار
هر آنك استعانت بدرويش برد * اگر بر فريدون زد از پيش برد « 1 »
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى اين دو بيت الحاق شده :چو گفتم نصيحتپذير و بدان * عمل كن كه باشى سر بخردان
الا اى بزرگ مباركنهاد * جهانآفرينت نگهدار باد