* * *
دو تن ، پرور اى شاه كشورگشاى * يكى اهل رزم « 1 » و دگر اهل راى
ز نامآوران گوى دولت برند * كه دانا و شمشيرزن پرورند
1095 هر آنكو قلم را نورزيد و تيغ * برو گر بميرد مگو اى دريغ
قلمزن نكو « 2 » دار و شمشير زن * نه مطرب كه مردى نيايد ز زن
نه مرديست دشمن در اسباب جنگ * تو مدهوش ساقى و آواز چنگ
بسا اهل دولت ببازى نشست * كه دولت برفتش ببازى ز دست
* * *
نگويم ز جنگ بدانديش ترس * در آوازهء « 3 » صلح ازو بيش ترس
1100 بسا كس « 4 » بروز آيت صلح خواند * چو شب شد سپه بر سر خفته راند
زرهپوش خسبند مرداوژنان * كه بستر بود خوابگاه زنان
بخيمه درون مرد شمشيرزن * برهنه نخسبد چو در خانه زن
ببايد نهان جنگ را ساختن * كه دشمن نهان آورد تاختن
حذر ، كار مردان كارآگهست * يزك ، سدّ روئين لشكرگهست
* * *
1105 ميان دو بدخواه كوتاهدست * نه فرزانگى باشد ايمن نشست
كه گر هر دو باهم سگالند راز * شود دست كوتاه ايشان دراز
يكى را به نيرنگ مشغول دار * دگر را برآور ز هستى دمار
اگر دشمنى پيش گيرد ستيز * بشمشير تدبير خونش بريز
برو دوستى گير با دشمنش * كه زندان شود پيرهن بر تنش
1110 چو در لشكر دشمن افتد خلاف * تو بگذار شمشير خود در غلاف
چو گرگان پسندند برهم گزند * برآسايد اندر ميان گوسفند
چو دشمن بدشمن بود « 5 » مشتغل * تو با دوست بنشين بآرام دل
* * *
چو شمشير پيكار برداشتى * نگه دار پنهان ره آشتى
كه لشكر شكوفان « 6 » مغفر شكاف * نهان صلح جستند و پيدا مصاف
1115 دل مرد ميدان نهانى بجوى * كه باشد كه در پايت افتد چو گوى
هامش
( 1 ) . تيغ .
( 2 ) . نگه .
( 3 ) . كه در حالت .
( 4 ) . كو .
( 5 ) . شود .
( 6 ) . كشوفان .