چو سالارى از دشمن افتد بچنگ * بكشتن درش كرد بايد درنگ
كه افتد كزين نيمه هم سرورى * بماند گرفتار در چنبرى
اگر كشتى اين بندى ريش را * نبينى دگر بندى خويش را
نترسد كه دورانش بندى كند * كه بر بنديان زورمندى كند
1120 كسى بنديان را بود دستگير * كه خود بوده باشد ببندى اسير
اگر سر نهد بر خطت سرورى * چو نيكش بدارى ، نهد ديگرى
اگر خفيه ده دل بدست آورى * از آن به كه صد ره شبيخون برى
* * *
گرت خويش دشمن شود دوستدار * ز تلبيسش ايمن مشو زينهار
كه گردد درونش بكين تو ريش * چو ياد آيدش مهر پيوند خويش
1125 بدانديش را لفظ شيرين مبين * كه ممكن بود زهر در انگبين
كسى جان از آسيب دشمن ببرد * كه مر دوستان را بدشمن شمرد
نگه دارد آن شوخ در كيسه در * كه بيند همه خلق را كيسه بر
* * *
سپاهى كه عاصى شود در « 1 » امير * ورا تا توانى به خدمت مگير
ندانست سالار خود را سپاس * ترا هم ندارد ، ز غدرش هراس « 2 »
1130 بسوگند و عهد استوارش مدار * نگهبان پنهان برو برگمار
نوآموز را ريسمان كن دراز * نه بگسل كه ديگر نبينيش باز
* * *
چو اقليم دشمن بجنگ و حصار * گرفتى بزندانيانش سپار
كه بندى چو دندان به خون دربرد * ز حلقوم بيدادگر خون خورد
* * *
چو بركندى از دست دشمن ديار * رعيت بسامانتر از وى بدار
1135 كه گر باز كوبد در كارزار * برآرند عام از دماغش دمار
وگر شهريان را رسانى گزند * در شهر بر روى دشمن مبند
مگو دشمن تيغزن بر درست * كه انباز دشمن به شهر اندرست
هامش
( 1 ) . با .
( 2 ) . نداند ز روى قياس .