چو بينى كه لشكر ز هم دست داد * بتنها مده جان شيرين بباد
1045 اگر بر كنارى برفتن بكوش * وگر در ميان لبس دشمن بپوش
وگر خود هزارى و دشمن دويست * چو شب شد در اقليم دشمن مايست
شب تيره پنجهسوار از كمين * چو پانصد بهيبت به درد زمين
چو خواهى بريدن بشب راهها * حذر كن نخست از كمينگاهها
ميان دو لشكر چو يك روز راه * بماند ، بزن خيمه بر جايگاه
1050 گر او پيشدستى كند غم مدار * ور افراسيابست مغزش برآر
ندانى كه لشكر چو يكروزه راند * سر پنجهء زورمندش نماند
تو آسوده بر لشكر مانده زن * كه نادان ستم كرد بر خويشتن
چو دشمن شكستى بيفكن علم * كه بازش نيايد جراحت بهم
بسى در قفاى هزيمت مران * نبايد « 1 » كه دور افتى از ياوران
1055 هوا بينى از گرد هيجا چو ميغ * بگيرند گردت بزوبين و تيغ
بدنبال غارت نراند سپاه * كه خالى بماند پس پشت شاه
سپه را نگهبانى شهريار * به از جنگ در حلقهء « 2 » كارزار
* * *
دلاور كه بارى تهور نمود * ببايد بمقدارش اندر فزود
كه بار دگر دل نهد بر هلاك * ندارد ز پيكار يأجوج باك
1060 سپاهى در آسودگى خوش بدار * كه در حالت سختى آيد به كار
سپاهى كه كارش نباشد ببرگ * چرا « 3 » دل نهد روز هيجا بمرگ
كنون دست مردان جنگى ببوس * نه آنگه كه دشمن فرو كوفت كوس
نواحى ملك از كف بدسگال * بلشكر نگهدار و لشكر بمال
ملك را بود بر عدو دستچير * چو لشكر دلآسوده باشند و سير
1065 بهاى سر خويشتن مىخورد * نه انصاف باشد كه سختى برد
چو دارند گنج از سپاهى دريغ * دريغ آيدش دست بردن بتيغ
چه مردى كند در صف كارزار * كه دستش تهى باشد و كار ، زار
* * *
بپيكار دشمن دليران فرست * هژبران بناورد شيران فرست
هامش
( 1 ) . مبادا .
( 2 ) . بسى بهتر از جنگ در .
( 3 ) . كجا .