چو نتوان عدو را به قوت شكست * بنعمت ببايد در فتنه بست
1020 گر انديشه باشد ز خصمت گزند * بتعويذ احسان زبانش ببند
عدو را بجاى خسك زر بريز * كه احسان كند ، كند دندان تيز
چو دستى نشايد گزيدن ببوس * كه با غالبان چاره زرقست و لوس « 1 »
بتدبير رستم درآيد ببند * كه اسفنديارش نجست از كمند
عدو را بفرصت توان كند پوست * پس او را مدارا چنان كن كه دوست
1025 حذر كن ز پيكار كمتر كسى * كه از قطره سيلاب ديدم بسى
مزن تا توانى بر ابرو گره * كه دشمن اگر چه زبون ، دوست به
بود دشمنش تازه و دوست ريش * كسى كش بود دشمن از دوست بيش
مزن با « 2 » سپاهى ز خود بيشتر * كه نتوان زد انگشت بر نيشتر
وگر زو تواناترى در نبرد * نه مرديست بر ناتوان زور كرد
1030 اگر پيلزورى و گر شير چنگ * بنزديك من صلح بهتر كه جنگ
چو دست از همه حيلتى درگسست * حلالست بردن بشمشير دست
اگر صلح خواهد عدو سر مپيچ * وگر جنگ جويد عنان بر مپيچ
كه گر وى ببندد در كارزار * ترا قدر و هيبت شود يكهزار
ور او پاى جنگ آورد در ركاب * نخواهد بحشر از تو داور حساب
1035 تو هم جنگ را باش چون كينه خواست « 3 » * كه با كينهور مهربانى خطاست
چو با سفله گويى بلطف و خوشى * فزون گرددش كبر و گردنكشى
به اسبان تازى و مردان مرد * برآر از نهاد بدانديش گرد
وگر مى برآيد به نرمى و هوش * بتندى و خشم و درشتى مكوش
چو دشمن بعجز اندر آمد ز در * نبايد كه پرخاش جويى دگر
1040 چو زنهار خواهد كرم پيشه كن * ببخشاى و از مكرش انديشه كن
ز تدبير پير كهن برمگرد * كه كارآزموده بود سالخورد
درآرند بنياد رويين ز پاى * جوانان بنيروى و پيران براى
* * *
بينديش در قلب هيجا مفر * چه دانى كه زان كه باشد « 4 » ظفر ؟
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخهها اين بيت نيست و در بعضى ديگر مصرع دوم بعبارت ديگر و لا يقرء است .
( 2 ) . بر .
( 3 ) . خاست .
( 4 ) . چه دانى كز آنها كه بايد .