حكايت
حكايت كنند از جفاگسترى * كه فرماندهى داشت بر كشورى
در ايام او روز مردم چو شام * شب از بيم او خواب مردم حرام
1000 همه روز نيكان ازو در بلا * بشب دست پاكان ازو بر دعا
گروهى بر شيخ آن روزگار * ز دست ستمگر گرستند زار
كه اى پير داناى فرخنده راى * بگو اين جوان را بترس از خداى
بگفتا دريغ آيدم نام دوست * كه هركس نه درخورد پيغام اوست
كسى را كه بينى ز حق بر كران * منه با وى اى خواجه حق در ميان
1005 دريغست با سفله گفت از « 1 » علوم * كه ضايع شود تخم در شورهبوم
چو در وى نگيرد عدو داندت * برنجد بجان و برنجاندت
ترا عادت - اى پادشه - حقرويست * دل مرد حقگوى ازينجا قويست « 2 »
نگين ، خصلتى دارد اى نيكبخت * كه در موم گيرد نه در سنگ سخت
1010 عجب نيست گر ظالم از من بجان * برنجد كه دزدست و من پاسبان
تو هم پاسبانى بانصاف و داد * كه حفظ خدا پاسبان تو باد
ترا نيست منت ز روى قياس * خداوند را منّ و فضل و سپاس
كه در كار خيرت به خدمت بداشت * نه چون ديگرانت معطل گذاشت
همه كس بميدان كوشش درند * ولى گوى بخشش نه هركس برند
1015 تو حاصل نكردى بكوشش بهشت * خدا در تو خوى بهشتى بهشت
دلت روشن و وقت مجموع باد * قدم ثابت و پايه مرفوع باد
حياتت خوش و رفتنت بر صواب * عبادت قبول و دعا مستجاب
* * *
همى تا برآيد بتدبير كار * مداراى دشمن به از كارزار
هامش
( 1 ) . گفتن .
( 2 ) . در يكى از نسخههاى متاخر اين بيت نيز هست :حقت گفتم اى خسرو نيكراى * توان گفت حق پيش مرد خداى