975 مدام از پريشانى روزگار * دلش حسرت آورد « 1 » و تن « 2 » سوگوار « 3 »
گهش جنگ با عالم خيرهكش * گه از بخت شوريده رويش ترش
گه از ديدن عيش شيرين خلق * فرو ميشدى آب تلخش به حلق
گه از كار آشفته بگريستى * كه كس ديد ازين تلختر زيستى ؟
كسان شهد نوشند و مرغ و بره * مرا روى نان مىنبيند تره
980 گر انصاف پرسى نه نيكوست اين * برهنه من و گربه را پوستين « 4 »
چه بودى كه پايم درين كار گل * بگنجى فرو رفتى از كام دل
مگر روزگارى هوس راندمى * ز خود گرد محنت بيفشاندمى
شنيدم كه روزى زمين ميشكافت * عظام زنخدان پوسيده يافت
به خاك اندرش عقد بگسيخته * گهرهاى دندان فرو ريخته
985 دهان بىزبان پند ميگفت و راز * كه اى خواجه با بينوايى بساز
نه اينست حال دهن زير گل * شكر خورده انگار يا خون دل
غم از گردش روزگاران مدار * كه بىما بگردد بسى « 5 » روزگار
همان لحظه كاين خاطرش روى داد * غم از خاطرش رخت يكسو نهاد
كه اى نفس بىراى و تدبير و هش * بكش بار تيمار و خود را مكش
990 اگر بندهاى باربر سر برد * وگر سر باوج فلك بر ، برد
در آن دم كه حالش دگرگون شود * بمرگ از سرش هر دو بيرون شود
غم و شادمانى نماند وليك * جزاى عمل ماند و نام نيك
كرم پاى دارد ، نه ديهيم و تخت * بده كز تو اين ماند اى نيكبخت
مكن تكيه بر ملك و جاه و حشم * كه پيش از تو بودست و بعد از تو هم
995 خداوند دولت غم دين خورد * كه دنيا بهر حال مىبگذرد « 6 »
نخواهى كه ملكت برآيد بهم * غم ملك و دين هر دو بايد بهم
زرافشان ، چو دنيا بخواهى گذاشت * كه سعدى در افشاند اگر « 7 » زر نداشت
هامش
( 1 ) . آلود .
( 2 ) . دلش پر ز حسرت تنش .
( 3 ) . شوكوار .
( 4 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى :دريغ ار فلك شيوهاى ساختى * كه گنجى بدست من انداختى( 5 ) . بسى بگذرد .
( 6 ) . اين بيت و بيت بعد در بعضى از نسخهها نيست .
( 7 ) . چون .