بر ابروى عابد فريبش خضاب * چو قوس قزح بود بر آفتاب
شب خلوت آن لعبت حورزاد * مگر تن در آغوش مأمون نداد
گرفت آتش خشم در وى عظيم * سرش خواست كردن چو جوزا ، دو نيم
935 بگفتا سر اينك بشمشير تيز * بينداز و با من مكن خفت و خيز
بگفت از چه بر دل گزند آمدت * چه خصلت ز من ناپسند آمدت ؟ « 1 »
بگفت ار كشى ور شكافى سرم * ز بوى دهانت برنج اندرم
كشد تير پيكار و تيغ ستم * بيكبار و ، بوى دهن دم بدم
شنيد اين سخن سرور نيكبخت * برآشفت تند « 2 » و برنجيد سخت
940 همه شب درين فكر بود و نخفت * دگر روز با هوشمندان بگفت « 3 »
طبيعت شناسان هر كشورى * سخن گفت با هريك از هر درى « 3 »
دلش گرچه در حال ازو رنجه شد * دوا كرد و خوشبوى چون غنچه شد
پريچهره را همنشين كرد و دوست * كه اين عيب من گفت ، يار من اوست
بنزد من آنكس نكوخواه تست * كه گويد فلان خار در راه تست
945 بگمراه گفتن نكو ميروى * جفائى تمامست و جورى « 4 » قوى
هر آنگه كه عيبت « 5 » نگويند پيش * هنر دانى « 6 » از جاهلى عيب خويش
مگو شهد شيرين شكر فايقست * كسى را كه سمقونيا لايقست
چه خوش گفت يك روز داروفروش * شفا بايدت داروى تلخ نوش
اگر شربتى « 7 » بايدت سودمند * ز سعدى ستان تلخ داروى پند
950 بپرويزن معرفت بيخته * بشهد ظرافت « 8 » برآميخته
حكايت
شنيدم كه از نيكمردى فقير * دلآزرده شد پادشاهى كبير
مگر بر زبانش حقى رفته بود * ز گردنكشى بر وى آشفته بود
هامش
( 1 ) .به دو گفت مأمون كه اى ماهروى * چه بد ديدى از من بر من بگوى( 2 ) . نيك .
( 3 ) . در بعضى از نسخ اين دو بيت نيست .
( 4 ) . جرمى .
( 5 ) . هر آنكس كه عيبش .
( 6 ) . داند .
( 7 ) . چو شيرينى .
( 8 ) . عبارت .