910 مرا « 1 » پنج روز دگر مانده گير * دو روز دگر عيش خوش رانده گير
نماند ستمكار بد روزگار * بماند بر او لعنت پايدار
ترا نيك پندست اگر بشنوى * وگر نشنوى خود پشيمان « 2 » شوى « 3 »
بدان كى ستوده شود پادشاه * كه خلقش ستايند در بارگاه ؟
چه سود آفرين بر سر انجمن * پس چرخه نفرينكنان پيرزن ؟
915 همى گفت و شمشير بالاى سر * سپر كرده جان پيش تير قدر
نبينى كه چون كارد بر سر بود * قلم را زبانش روانتر بود
شه از مستى غفلت آمد به هوش * بگوشش فرو گفت فرخ سروش
كزين پير دست عقوبت بدار * يكى كشته گير از هزاران هزار
زمانى سر اندر گريبان « 4 » بماند * پس آنگه بعفو آستين برفشاند
920 بدستان خود بند ازو برگرفت * سرش را ببوسيد و در بر گرفت
بزرگيش بخشيد و فرماندهى * ز شاخ اميدش برآمد بهى
بگيتى حكايت شد اين داستان * رود نيكبخت از پى راستان
بياموزى از عاقلان حسن خوى * نه چندانكه از غافل « 5 » عيبجوى
925 ز دشمن شنو سيرت خود ، كه دوست * هر آنچ از تو آيد بچشمش نكوست « 6 »
وبالست دادن برنجور قند * كه داروى تلخش بود سودمند
ترشروى بهتر كند سرزنش * كه ياران خوشطبع شيرينمنش
ازين به نصيحت نگويد كست * اگر عاقلى يك اشارت بست
حكايت
چو دور خلافت بمأمون رسيد * يكى ماه پيكر كنيزك خريد
930 بچهر آفتابى ، بتن گلبنى * بعقل خردمند بازى كنى
به خون عزيزان فرو برده چنگ * سر انگشتها كرده عنابرنگ
هامش
( 1 ) . مكن .
( 2 ) . پريشان .
( 3 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى اين بيت الحاق شده :ندانم كه چون خسبدت ديدگان * نخفته ز دست ستمديدگان( 4 ) . زمانيش سوداى در سر .
( 5 ) . جاهل .
( 6 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى اين بيت را افزودهاند :ستايشسرايان نه يار تواند * نكوهشكنان دوستدار تواند