مخنث كه بيداد بر خود كند * از آن به كه با ديگرى بد كند « 1 »
شه اين جمله بشنيد و چيزى نگفت * ببست اسب و سر بر نمدزين بخفت
890 همه شب ببيدارى اختر شمرد * ز سودا و انديشه خوابش نبرد
چو آواز مرغ سحر گوش كرد * پريشانى شب فراموش كرد
سواران همه شب همى تاختند * سحرگه پى اسب بشناختند
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخهها بجاى اشعار پيش از ( يكى پيرمرد اندر آن ده مقيم ) تا اينجا ابيات ذيل است و ليكن نسخ معتبر با متن ما مطابقست :خرى ديد پوينده و باربر * توانا و زورآور و كارگر
يكى مرد گرد استخوانى بدست * چنان ميزدش كاستخوان ميشكست
شهنشه برآشفت و گفت اى جوان * ز حد رفت جورت بر اين بيزبان
چو زورآوران خودنمايى مكن * بر افتاده زورآزمايى مكن
پسندش نيامد فرومايه قول * يكى بانگ بر پادشه زد بهول
كه بيهوده نگرفتم اين كار پيش * برو چون ندانى پس كار خويش
بسا كس كه پيش تو معذور نيست * چو وا بينى از مصلحت دور نيست
ملك را درشت آمد از وى جواب * بگفتا بيا تا چه بينى صواب
كه پندارم از عقل بيگانهاى * نه مستى همانا كه ديوانهاى
بخنديد كاى ترك دانا خموش * مگر حال خضرت نيامد به گوش ؟
نه ديوانه خواند كس او را نه مست * چرا كشتى ناتوانان شكست ؟
جهانجوى گفت اى ستمكار مرد * ندانى كه خضر از براى چه كرد ؟
در آن بحر مردى جفاپيشه بود * كه دلها ازو بحر انديشه بود
جهانى ز كردار او پرخروش * خلايق ز دستش چو دريا به جوش
پس آن را ز بهر مصالح شكست * كه سالار ظالم نگيرد بدست
شكسته متاعى كه در دست تست * از آن به كه در دست دشمن درست
بخنديد دهقان روشنضمير * كه پس حق بدست منست اى امير
نه از جهل مى بشكنم پاى خر * كه از جور سلطان بيدادگر
خر اين جايگه لنگ و تيماركش * از آن به كه پيش ملك باركش
تو آن را نبينى كه كشتى گرفت * كه چون تا ابد نام زشتى گرفت
تفو بر چنان ملك و دولت كه راند * كه شنعت بر او تا قيامت بماند
ستمگر جفا بر تن خويش كرد * نه بر جان مسكين درويش كرد
كه فردا در آن محفل نام و ننگ * بگيرد گريبان و ريشش بچنگ
نهد بار او زار بر گردنش * نيارد سر از عار بر گردنش
گرفتم كه خر بارش اكنون كشد * در آن روز بار خران چون كشد
گر انصاف پرسى بداختر كسست * كه در راحتش رنج ديگر كسيست-