بر آن عرصه بر اسب ديدند شاه « 1 » * پياده دويدند يكسر سپاه
به خدمت نهادند سر بر زمين * چو دريا شد از موج لشكر زمين
895 يكى گفتش از دوستان قديم * كه شب حاجبش « 2 » بود و روزش نديم
رعيت چه نزلت « 3 » نهادند دوش * كه ما را نه چشم آرميد و نه گوش
شهنشه نيارست كردن حديث * كه بر وى چه آمد ز خبث خبيث
هم آهسته سر برد پيش سرش * فرو گفت پنهان به گوش اندرش
كسم پاى مرغى نياورد پيش * ولى دست خر رفت از اندازه بيش
900 بزرگان نشستند و خوان خواستند * بخوردند و مجلس بياراستند
چو شور و طرب در نهاد آمدش * ز دهقان دوشينه ياد آمدش
بفرمود و جستند و بستند سخت * بخوارى فكندند در پاى تخت
سيهدل برآهخت شمشير تيز * ندانست بيچاره راه گريز « 4 »
سر نااميدى برآورد « 5 » و گفت * نشايد شب گور در خانه خفت
905 نه تنها منت گفتم اى شهريار * كه برگشته بختى و بدروزگار
چرا خشم بر من گرفتى و بس * منت پيش گفتم همه خلق پس « 6 »
چو بيداد كردى توقع مدار * كه نامت بنيكى رود در ديار
ور ايدون كه دشوارت آمد سخن * دگر هرچه دشوارت آيد مكن
ترا چاره از ظلم برگشتنست * نه بيچارهء بيگنه كشتنست
هامش
( 1 ) . ديدند و شاه .
( 2 ) . صاحبش .
( 3 ) . بر لب . بركت .
( 4 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى اين دو بيت الحاق شده .شمرد آن دم از زندگى آخرش * بگفت آنچه گرديد در خاطرش
چو دانست كز خصم نتوان گريخت * همان جايگه تير تركش بريخت( 5 ) . برآورد سر از دليرى .
( 6 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى اين ابيات نيز هست :ز نامهربانى كه در دور تست * همه عالم آوازهء جور تست
نه من كردم از دست جورت نفير * كه خلقى ز خلقى يكى كشته گير
عجب كز منت بر دل آمد درشت * بكش گر توانى همه خلق كشت
وگر سخت آمد نكوهش ز من * بانصاف بيخ نكوهش بكن- بقيه از صفحهء قبل :اگر برنخيزد به آن مردهدل * كه خسبند ازو مردم آزردهدل
همين پنج روزش تنعم بود * كه شاديش در رنج مردم بود