حكايت [ 1 ]
شنيدم كه از پادشاهان غور * يكى پادشه خر گرفتى به زور
خران زير بار گران بىعلف * به روزى دو ، مسكين شدندى تلف
860 چو منعم كند سفله را روزگار * نهد بر دل تنگ درويش بار
چو بام بلندش بود خودپرست * كند بول و خاشاك بر بام پست
شنيدم كه بارى بعزم شكار * برون رفت بيدادگر شهريار
تكاور بدنبال صيدى براند * شبش درگرفت از حشم باز « 2 » ماند
بتنها ندانست روى و « 3 » رهى * بينداخت ناكام شب در دهى
865 يكى پيرمرد اندر آن ده مقيم * ز پيران مردمشناس قديم
پسر را هميگفت كاى شاد بهر * خرت را مبر بامدادان به شهر
هامش
( 1 ) . پيش از اين حكايت اشعار ذيل در بعضى از نسخههاى چاپى هست كه در هيچيك از نسخههاى خطى قديم و جديد نيست مگر دو بيت آخر كه تنها در يك نسخه ديده شد :حكيمى دعا كرد بر كيقباد * كه در پادشاهى زوالت مباد
845 بزرگى درين خرده بر وى گرفت * كه دانا نگويد محال اى شگفت
كه را دانى از خسروان عجم * ز عهد فريدون و ضحاك و جم
كه در تخت و ملكش نيامد زوال * ز فرزانه مردم نزيبد محال
كه را جاودان ماندن اميد ماند * تو ديدى كسى را كه جاويد ماند ؟
چنين گفت فرزانهء هوشمند * كه دانا نگويد سخن ناپسند
مر او را نه عمر ابد خواستم * بتوفيق خيرش مدد خواستم
850 كه گر پارسا باشد و پاكرو * طريقتشناس و نصيحت شنو
ازين ملك روزى كه دل بركند * سراپرده در ملك ديگر زند
پس اين مملكت را نباشد زوال * ز ملكى بملكى كند انتقال
ز مرگش چه نقصان اگر پارساست * كه در دنيى و آخرت پادشاست
كسى را كه گنجست و فرمان و جيش * جهاندارى و شوكت و كام و عيش
855 گرش سيرت خوب و زيبا بود * همه وقت عيشش مهيا بود
وگر زورمندى كند با فقير * همين پنج روزش بود داروگير
چو فرعون ترك تباهى نكرد * بجز تا لب گور شاهى نكرد( 2 ) . دور .
( 3 ) . رودر .