نه بعد از تو شاهان ديگر برند * درخت اميد ترا برخورند
ز دوران ملك پدر ياد كن * دل از بند انديشه آزاد كن
چنان روزگارش بكنجى نشاند * كه بر يك پشيزش تصرف نماند
830 چو نوميد ماند از همه چيز و كس * اميدش بفضل خدا ماند و بس
بر مرد هشيار دنيا خسست * كه هر مدتى جاى ديگر كسست
چنين گفت شوريدهاى در عجم * بكسرى كه اى وارث ملك جم
اگر ملك بر جم بماندى و بخت * ترا كى ميسر شدى تاج و تخت
اگر گنج قارون بدست آورى * نماند مگر آنچه بخشى برى « 1 »
* * *
835 چو البارسلان جان بجانبخش داد * پسر تاج شاهى بسر بر نهاد
بتربت سپردندش از تاجگاه * نه جاى نشستن بد آماجگاه
چنين گفت ديوانهء هوشيار * چو ديدش پسر روز ديگر سوار
زهى ملك و دوران سر در نشيب * پدر رفت و پاى پسر در ركيب
چنينست گرديدن روزگار * سبكسير و بدعهد و ناپايدار
840 چو ديرينه روزى سر آورد عهد * جواندولتى سر برآرد ز مهد
منه بر جهان دل كه بيگانهايست * چو مطرب كه هر روز در خانهايست
نه لايق بود عيش با دلبرى * كه هر بامدادش بود شوهرى
نكويى كن امسال چون ده تراست * كه سال دگر ديگرى دهخداست
هامش
( 1 ) . خورى .