يكى تشنه را تا كند تازهحلق * دگر تا به گردن درافتند خلق
740 اگر بد كنى چشم نيكى مدار * كه هرگز نيارد گز انگور بار
نپندارم اى در خزان كشته جو * كه گندم ستانى بوقت درو
درخت زقوم ار بجان پرورى * مپندار هرگز كزو برخورى
رطب ناورد چوب خرزهره بار * چو تخم افكنى بر « 1 » همان چشم دار
حكايت
حكايت كنند از يكى نيكمرد * كه اكرام حجاج يوسف نكرد
745 بسرهنگ ديوان نگه كرد تيز * كه نطعش بينداز و خونش « 2 » بريز
چو حجت نماند جفاجوى را * بپرخاش درهم كشد روى را
بخنديد و بگريست مرد خداى * عجب داشت سنگيندل تيرهراى
چو ديدش كه خنديد و ديگر گريست * بپرسيد كاين خنده و گريه چيست
بگفتا همى گريم از روزگار * كه طفلان بيچاره دارم چهار
750 همى خندم از لطف يزدان پاك * كه مظلوم رفتم نه ظالم به خاك
پسر « 3 » گفتش اى نامور « 4 » شهريار * يكى دست ازين مرد صوفى بدار « 5 »
كه خلقى برو روى « 6 » دارند و پشت * نه رايست « 7 » خلقى « 8 » بيكبار كشت
بزرگى و عفو كرم پيشه كن * ز خردان اطفالش انديشه كن « 9 »
شنيدم كه نشنيد و خونش بريخت * ز فرمان داور كه داند گريخت
755 بزرگى در آن فكرت آن شب بخفت * بخواب اندرش ديد و پرسيد و « 10 » گفت
دمى بيش بر من سياست نراند * عقوبت برو تا قيامت بماند
هامش
( 1 ) . چو بد تخم كشتى .
( 2 ) . ريگش .
( 3 ) . يكى .
( 4 ) . نيك پى .
( 5 ) .چه خواهى ازين پير ازو دست دار * مكن دست ازين پير دهقان بدار .( 6 ) . تكيه .
( 7 ) . روا نيست ، نشايست .
( 8 ) . نه خلقى توانى .
( 9 ) . در بعضى از نسخ اين سه بيت افزوده شده :مگر دشمن خاندان خودى ؟ * كه بر خاندانى پسندى بدى
مپندار دلها بداغ تو ريش * كه روز پسين آيدت خير پيش
بسودا چنان بر وى افشاند دست * كه حجاج را دست حجت ببست( 10 ) . درويش .