625 نه باران همى آيد از آسمان * نه بر ميرود دود فرياد خوان
به دو گفتم آخر ترا باك نيست * كشد زهر جايى كه ترياك نيست
گر از نيستى ديگرى شد هلاك * ترا هست ، بط را ز طوفان چه باك
نگه كرد رنجيده در من فقيه * نگه كردن عالم اندر سفيه
كه مرد ارچه بر ساحلست اى رفيق * نياسايد و دوستانش غريق
630 من از بينوايى نيم روى زرد * غم بىنوايان رخم زرد كرد « 1 »
نخواهد كه بيند خردمند ، ريش * نه بر عضو مردم نه بر عضو خويش
يكى اوّل از تندرستان منم * كه ريشى ببينم « 2 » بلرزد تنم
منغص بود عيش آن تندرست * كه باشد به پهلوى بيمار « 3 » سست
چو بينم كه درويش مسكين نخورد * بكام اندرم لقمه زهرست و درد
635 يكى را بزندان درش « 4 » دوستان * كجا ماندش عيش در بوستان
حكايت
شبى دود خلق آتشى برفروخت * شنيدم كه بغداد نيمى بسوخت
يكى شكر گفت اندر آن خاك و دود * كه دكان ما را گزندى نبود
جهانديدهاى گفتش اى بو الهوس * ترا خود غم خويشتن بود و بس
پسندى كه شهرى بسوزد بنار * اگر چه سرايت بود بر كنار
640 بجز سنگدل ناكند معده تنگ * چو بيند كسان بر شكم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون مىخورد * چو بيند كه درويش خون مىخورد
مگو تندرستست رنجوردار * كه مىپيچد از غصه رنجوروار
تنكدل « 5 » چو ياران به منزل رسند * نخسد كه واماندگان از پسند
دل پادشاهان شود باركش * چو بينند در گل خر خاركش
645 اگر در سراى سعادت كسست * ز گفتار سعديش حرفى بسست
همينت بسندست اگر بشنوى * كه گر خار كارى سمن ندروى
هامش
( 1 ) . :من از بيمرادى نيم روى زرد * غم بىمرادان دلم خسته كرد( 2 ) .به حمد اللّه ارچه ز ريش ايمنم * چو ريشى ببيند .( 3 ) . رنجور .
( 4 ) . برى .
( 5 ) . سبكدل .