تمنا كند عارف پاكباز * بدريوزه از خويشتن ترك آز
580 چو هر ساعتش نفس گويد بده * بخوارى بگرداندش ده بده
در آن مرز كاين پير هشيار بود * يكى مرزبان ستمكار بود
كه هر ناتوان را كه دريافتى * بسر پنجگى پنجه برتافتى
جهانسوز و بيرحمت و خيرهكش * ز تلخيش روى جهانى ترش
گروهى برفتند از آن ظلم و عار * ببردند نام بدش در ديار
585 گروهى بماندند مسكين و ريش * پس چرخه « 1 » نفرين گرفتند پيش
يد ظلم جايى كه گردد دراز * نبينى لب مردم از خنده باز
بديدار شيخ آمدى گاهگاه * خدادوست در وى نكردى نگاه
ملك نوبتى گفتش اى نيكبخت * بنفرت ز من در مكش روى سخت
مرا با تو دانى سر دوستيست * ترا دشمنى با من از بهر چيست
590 گرفتم كه سالار كشور نيم * بعزت ز درويش كمتر نيم
نگويم فضيلت نهم بر كسى * چنان باش با من كه با هركسى
شنيد اين سخن عابد هوشيار * برآشفت و گفت اى ملك هوش دار
وجودت پريشانى خلق ازوست * ندارم پريشانى خلق دوست
تو با آنكه من دوستم دشمنى * نپندارمت دوستدار منى
595 چرا دوست دارم بباطل منت * چو دانم كه دارد خدا دشمنت
مده بوسه بر دست من دوستوار * برو دوستداران من « 2 » دوست دار
خدادوست را گر بدرّند پوست * نخواهد شدن دشمن دوست ، دوست
عجب دارم از خواب آن سنگدل * كه خلقى بخسبند ازو تنگدل
* * *
مها زورمندى مكن با كهان * كه بر يك نمط مىنماند جهان
600 سر پنجهء ناتوان بر مپيچ * كه گر دست يابد برآيى به هيچ « 3 »
عدو را بكوچك نبايد شمرد * كه كوه كلان ديدم از سنگ خرد
نبينى كه چون باهم آيند مور * ز شيران جنگى برآرند شور
نه مورى كه مويى كزان « 4 » كمترست * چو پر شد ز زنجير محكمترست
هامش
( 1 ) . خرقه .
( 2 ) . دوستدار مرا .
( 3 ) . در بيشتر نسخهها سه بيت بعد در اينجا نيست .
( 4 ) . در نسخههاى متاخر : نه مويى ز ابريشمى .