چه تدبير سازم چه درمان كنم ؟ * كه از غم بفرسود جان در « 1 » تنم
بگفت اى برادر غم خويش خور * كه از عمر بهتر شد و بيشتر « 2 »
ترا اينقدر تا بمانى بسست * چو رفتى جهان جاى ديگر كسست
560 اگر هوشمندست و گر بيخرد * غم او مخور كو غم خود خورد
مشقت نيرزد جهان داشتن * گرفتن بشمشير و بگذاشتن
بدين پنج روزه اقامت مناز * بانديشه تدبير رفتن بساز
كرا دانى از خسروان عجم * ز عهد فريدون و ضحاك و جم
كه بر تخت و ملكش نيامد زوال * نماند بجز ملك ايزد تعال
565 كرا جاودان مانده « * » اميد ماند * چو كس را نبينى كه جاويد ماند
كرا سيم و زر ماند و گنج و مال * پس از وى بچندى شود پايمال
وز آنكس كه خيرى بماند روان * دمادم رسد رحمتش بر روان
بزرگى كزو نام نيكو نماند * توان گفت با اهل دل كو نماند
الا تا درخت كرم پرورى * گر امّيدوارى كزو برخورى
570 كرم كن كه فردا كه ديوان نهند * منازل به مقدار احسان دهند
يكى را كه سعى قدم پيشتر * بدرگاه حقّ منزلت بيشتر
يكى بازپس خائن و شرمسار * بترسد همى مرد ناكرده كار
بهل تا بدندان گزد پشت دست * تنورى چنين گرم و نانى نبست
بدانى گه غله برداشتن * كه سستى بود تخم ناكاشتن
حكايت
575 خردمند مردى در اقصاى شام * گرفت از جهان كنج غارى مقام
بصبرش در آن كنج تاريك جاى * بگنج قناعت فرو رفته پاى
شنيدم كه نامش خدادوست بود * ملكسيرتى آدمى پوست بود
بزرگان نهادند سر بر درش * كه در مىنيامد بدرها سرش
هامش
( 1 ) . جان و .
( 2 ) . در بعضى از نسخهها اين بيت تبديل شده است به دو بيت ذيل :برآشفت دانا كه اين گريه چيست * بدين عقل و دانش ببايد گريست
اگر هوشمندى غم خويش خور * . . .. ( * ) ماندن ( ؟ ) - م .