مبر گفتمت پاى مردم ز جاى * كه عاجز شوى گر درآيى ز پاى
605 دل دوستان جمع بهتر كه گنج * خزينه تهى به كه مردم به رنج
مينداز در پاى كار كسى * كه افتد كه در پايش افتى بسى
* * *
تحمل كن اى ناتوان از قوى * كه روزى تواناتر از وى شوى
بهمت برآر از ستيهنده شور * كه بازوى همت به از دست زور
لب خشك مظلوم را گو بخند * كه دندان ظالم بخواهند كند
* * *
610 ببانگ دهل خواجه بيدار گشت * چه داند شب پاسبان چون گذشت
خورد كاروانى غم بار خويش * نسوزد دلش بر خر پشت ريش
گرفتم كز افتادگان نيستى * چو افتاده بينى چرا نيستى « * »
برينت بگويم يكى سرگذشت * كه سستى بود زين سخن درگذشت
حكايت
چنان قحطسالى شد اندر دمشق * كه ياران فراموش كردند عشق
615 چنان آسمان بر زمين شد بخيل * كه لب تر نكردند زرع و نخيل
بخوشيد سرچشمههاى قديم * نماند آب جز آب چشم يتيم
نبودى بجز آه بيوهزنى * اگر بر شدى دودى از روزنى
چو درويش بىرنگ ديدم درخت * قوىبازوان سست و درمانده « 1 » سخت
نه در كوه سبزى نه در باغ شخ * ملخ بوستان خورده مردم ملخ
620 در آن حال پيش آمدم دوستى * ازو مانده بر استخوان پوستى
و گرچه بمكنت « 2 » قوىحال بود * خداوند جاه و زر و مال بود
به دو گفتم اى يار پاكيزهخوى * چه درماندگى پيشت آمد بگوى
بغريد « 3 » بر من كه عقلت كجاست * چو دانى و پرسى سؤالت خطاست
نبينى كه سختى بغايت رسيد * مشقت بحدّ نهايت رسيد
هامش
( * ) ظاهرا بيستى يا ايستى ، مناسبترست - م .
( 1 ) . سست درمانده .
( 2 ) . شگفت آمدم كو .
( 3 ) . برآشفت .