دمى نرگس از خواب نوشين « 1 » بشوى * چو گلبن بخند و چو بلبل بگوى
چه ميخسبى اى فتنهء روزگار * بيا و مى لعل نوشين بيار
540 نگه كرد شوريده از خواب و گفت * مرا فتنه خوانى و گويى مخفت
در ايام سلطان روشننفس * نبيند دگر فتنه بيدار كس
حكايت
در اخبار شاهان پيشينه هست * كه چون تكله بر تخت زنگى « 2 » نشست
بدورانش از كس نيازرد كس * سبق برد اگر خود ، همين بود و بس
چنين گفت يكره بصاحبدلى * كه عمرم بسر رفت بيحاصلى
545 بخواهم بكنج عبادت نشست * كه دريابم اين پنج روزى كه هست
چو مى بگذرد جاه و ملك و سرير * نبرد از جهان دولت الّا فقير
چو بشنيد داناى روشننفس * بتندى برآشفت كاى تكله بس
طريقت بجز خدمت خلق نيست * بتسبيح و سجاده و دلق نيست
تو بر تخت سلطانى خويش باش * باخلاق پاكيزه درويش باش
550 بصدق و ارادت ميان بسته دار * ز طامات و دعوى زبان بسته دار
قدم بايد اندر طريقت نه دم * كه اصلى ندارد دم بىقدم
بزرگان كه نقد صفا داشتند * چنين خرقه زير قبا داشتند
حكايت
شنيدم كه بگريست سلطان روم * بر نيكمردى ز اهل علوم
كه پايانم « * » از دست دشمن نماند * جز اين قلعه و شهر « 3 » با من نماند
555 بسى جهد كردم كه فرزند من * پس از من بود سرور انجمن
كنون دشمن بدگهر دست يافت * سر دست مردى و جهدم بتافت
هامش
( 1 ) . مستى .
( 2 ) . شاهى .
( 3 ) . در شهر .
( * ) پايابم ( ؟ ) - م .