حكايت
يكى از بزرگان اهل تميز * حكايت كند ز ابن عبد العزيز
كه بودش نگينى در « 1 » انگشترى * فرو مانده در قيمتش جوهرى « 2 »
بشب گفتى از « 3 » جرم گيتىفروز * درى بود از روشنايى چو روز « 4 »
520 قضا را درآمد يكى خشكسال * كه شد بدر سيماى مردم هلال
چو در مردم آرام و قوت نديد * خود آسوده بودن مروّت نديد
چو بيند كسى زهر در كام خلق * كىاش بگذرد آب نوشين به حلق ؟
بفرمود و ، بفروختندش بسيم * كه رحم آمدش بر غريب « 5 » و يتيم
بيك هفته نقدش بتاراج داد * بدرويش و مسكين و محتاج داد
525 فتادند در وى ملامت كنان * كه ديگر بدستت نيايد چنان
شنيدم كه ميگفت و باران دمع * فرو ميدويدش بعارض چو شمع
كه زشتست پيرايه بر شهريار * دل شهرى از ناتوانى فكار
مرا شايد انگشترى بىنگين * نشايد دل خلقى اندوهگين
خنك آنكه آسايش مرد و زن * گزيند بر آرايش خويشتن
530 نكردند رغبت هنرپروران * بشادىّ خويش از غم ديگران
* * *
اگر خوش بخسبد ملك بر سرير * نپندارم آسوده خسبد فقير
وگر زنده دارد شب ديرباز * بخسبند مردم بآرام و ناز
به حمد اللّه اين سيرت و راه راست * اتابك ابو بكر بن سعد راست
كس از فتنه در پارس ديگر نشان * نبيند مگر قامت مهوشان
535 يكى پنج بيتم خوش آمد به گوش « 6 » * كه در مجلسى ميسرودند « 7 » دوش « 8 »
مرا راحت از زندگى دوش بود * كه آن ماهرويم در آغوش بود
مرو را چو ديدم سر از خواب مست * به دو گفتم اى سرو پيش تو پست
هامش
( 1 ) . بر .
( 2 ) . مشترى .
( 3 ) . آن .
( 4 ) . روشنايى روز .
( 5 ) . فقير .
( 6 ) . به ياد .
( 7 ) . كه مىگفت گويندهاى خوب .
( 8 ) . شاد .