ملك را دل رفته آمد بجاى * بخنديد و گفت اى نكوهيده راى
495 ترا ياورى كرد فرخ سروش * و گرنه زه آورده بودم به گوش
نگهبان مرعى بخنديد و گفت * نصيحت ز منعم نبايد « 1 » نهفت
نه تدبير محمود و راىنكوست * كه دشمن نداند شهنشه ز دوست
چنانست در مهترى شرط زيست * كه هر كهترى را بدانى كه كيست
مرا بارها در حضر ديدهاى * ز خيل و چراگاه پرسيدهاى
500 كنونت به مهر آمدم پيشباز * نميدانيم از بدانديش باز ؟
توانم من اى نامور شهريار * كه اسبى برون آرم از صد هزار
مرا گلهبانى بعقلست و راى * تو هم گلهء خويش بارى بپاى
در آن تخت و ملك از خلل غم بود * كه تدبير شاه از شبان كم بود
* * *
تو كى بشنوى نالهء دادخواه * بكيوان برت كلهء خوابگاه
505 چنان خسب « 2 » كايد فغانت به گوش * اگر دادخواهى برآرد خروش
كه نالد ز ظالم كه در دور تست * كه هر جور كو مىكند جور تست
نه سگ دامن كاروانى دريد * كه دهقان نادان كه سگ پروريد
دلير آمدى سعديا در سخن * چو تيغت بدستست فتحى بكن
بگو آنچه دانى كه حق گفته به * نه رشوت ستانى و نه عشوه ده
510 طمع بند و دفتر ز حكمت بشوى * طمع بگسل و هرچه دانى بگوى
* * *
خبر يافت گردنكشى در عراق * كه ميگفت مسكينى از زير طاق
تو هم بر درى هستى اميدوار * پس اميد بر درنشينان برآر
* * *
نخواهى كه باشد دلت دردمند * دل دردمندان برآور ز بند
پريشانى خاطر دادخواه * براندازد از مملكت پادشاه
515 تو خفته خنك در حرم نيمروز * غريب از برون گو بگرما بسوز
ستانندهء داد آنكس خداست * كه نتواند از پادشه داد خواست
هامش
( 1 ) . نشايد .
( 2 ) . خفت .