* * *
سپاهى كه خوشدل نباشد ز شاه * ندارد حدود ولايت نگاه
چو دشمن خر روستايى برد * ملك باج و ده يك چرا مىخورد ؟
475 مخالف خرش برد و سلطان خراج * چه اقبال ماند در آن تخت و تاج ؟
رعيت درختست ، اگر پرورى * بكام دل دوستان برخورى
ببيرحمى از بيخ و بارش مكن * كه نادان كند حيف بر خويشتن
مروّت نباشد بر افتاده زور * برد مرغ دون ، دانه از پيش مور
كسان برخورند از جوانى و بخت * كه بر زيردستان نگيرند سخت
480 اگر زيردستى درآيد ز پاى * حذر كن ز ناليدنش بر خداى
* * *
چو شايد گرفتن به نرمى ديار * بپيكار خون از مشامى ميار
به مردى كه ملك سراسر زمين * نيرزد كه خونى چكد بر زمين
شنيدم كه جمشيد فرخسرشت * بسر چشمهاى بر بسنگى نوشت
برين چشمه چون ما بسى دم زدند * برفتند چون چشم برهم زدند
485 گرفتيم « 1 » عالم بمردىّ و زور * و ليكن نبرديم « 2 » با خود بگور
* * *
چو بر دشمنى با شدت دسترس * مرنجانش كو را همين غصه بس
عدو زنده سرگشته پيرامنت * به از خون او كشته در گردنت
حكايت
شنيدم كه داراى فرّختبار * ز لشكر جدا ماند روز شكار
دوان آمدش گلهبانى « 3 » بپيش * بدل گفت داراى فرخندهكيش
490 مگر دشمنست اينكه آمد بجنگ * ز دورش بدوزم بتير خدنگ
كمان كيانى بزه راست كرد * بيكدم وجودش عدم خواست كرد
بگفت اى خداوند ايران و تور * كه چشم بد از روزگار تو دور
من آنم كه اسبان شه پرورم * به خدمت بدين مرغزار اندرم
هامش
( 1 ) . گرفتند .
( 2 ) . نبردند .
( 3 ) . گله با نيش آمد .