كرا شرع فتوى دهد بر هلاك * الا تا ندارى ز كشتنش باك
وگر دانى « 1 » اندر تبارش كسان * بريشان ببخشاى و راحت رسان
گنه بود مرد ستمكاره را * چه تاوان زن و طفل بيچاره را
* * *
455 تنت زورمندست و لشكر گران * و ليكن در اقليم دشمن مران
كه وى بر « 2 » حصارى گريزد بلند * رسد كشورى بيگنه را گزند
* * *
نظر كن در احوال زندانيان * كه ممكن بود بيگنه در ميان
* * *
چو بازارگان در ديارت بمرد * بمالش خساست « 3 » بود دستبرد
كز آن پس كه بر وى بگريند زار * بهم باز گويند خويش و تبار
460 كه مسكين در اقليم غربت « 4 » بمرد * متاعى كزو ماند ظالم ببرد
بينديش از آن طفلك بىپدر * وز آه دل دردمندش حذر
بسا نام نيكوى پنجاه سال * كه يك نام زشتش كند پايمال
پسنديدهكاران جاويد نام * تطاول نكردند بر مال عام
بر آفاق اگر سر بسر پادشاست * چو مال از توانگر « 5 » ستاند گداست
465 بمرد از تهيدستى آزادمرد * ز پهلوى مسكين « 6 » شكم پر نكرد
* * *
شنيدم كه فرماندهى دادگر * قبا داشتى هر دو روى آستر
يكى گفتش اى خسرو نيكروز * ز ديباى چينى قبايى بدوز
بگفت اينقدر ستر و آسايشست * وزين بگذرى زيب و آرايشست
نه از بهر آن ميستانم خراج * كه زينت كنم بر خود و تخت و تاج
470 چو همچون « 7 » زنان حله در تن كنم * به مردى كجا دفع دشمن كنم
مرا هم ز صد گونه آز و هواست * و ليكن خزينه نه تنها مراست
خزائن پر از بهر لشكر بود * نه از بهر آذين « 8 » و زيور بود
هامش
( 1 ) . باشد .
( 2 ) . در .
( 3 ) . خيانت .
( 4 ) . مردم .
( 5 ) . رعيت .
( 6 ) . مردم .
( 7 ) . اگر چون .
( 8 ) . آيين .