برفت از من آن روزهاى عزيز * بپايان رسد ناگه اين روز نيز
چو دانشور اين درّ معنى بسفت * بگفت اين كزين به محالست گفت
در اركان دولت نگه كرد شاه * كزين خوبتر لفظ و معنى مخواه
430 كسى را نظر سوى شاهد رواست * كه داند بدين شاهدى عذر خواست
بعقل ار نه آهستگى كردمى * بگفتار خصمش بيارزدمى
بتندى سبك دست بردن بتيغ * بدندان برد پشت دست دريغ « 1 »
ز صاحب غرض تا سخن نشنوى * كه گر كار بندى پشيمان شوى
نكونام را جاه و تشريف و مال * بيفزود و ، بدگوى را گوشمال
435 بتدبير دستور دانشورش * بنيكى بشد نام در كشورش
بعدل « 2 » و كرم سالها ملك راند * برفت و نكونامى از وى بماند
چنين پادشاهان كه دينپرورند * ببازوى دينگوى دولت برند
از آنان نبينم درين عهد كس * وگر هست بو بكر سعدست و بس
بهشتى درختى تو اى پادشاه * كه افكندهاى سايه يكساله راه
440 طمع بود از بخت نيكاخترم * كه بال هماى افكند بر سرم
خرد گفت دولت نبخشد هماى * گر اقبال خواهى درين سايه آى
خدايا برحمت نظر كردهاى * كه اين سايه بر خلق گستردهاى
دعاگوى اين دولتم بندهوار * خدايا تو اين سايه پاينده دار
* * *
صوابست پيش از كشش بند كرد * كه نتوان سر كشته پيوند كرد
445 خداوند فرمان و راى و شكوه * ز غوغاى مردم نگردد ستوه
سر پر غرور از تحمل تهى * حرامش بود تاج شاهنشهى
نگويم چو جنگ آورى پاى دار * چو خشم آيدت عقل بر جاى دار
تحمل كند هركه را عقل هست * نه عقلى كه خشمش كند زيردست
چو لشكر برون تاخت خشم از كمين * نه انصاف ماند نه تقوى نه دين
450 نديدم چنين ديو زير فلك * كه از وى گريزند چندين « 3 » ملك
* * *
نه بر حكم شرع آب خوردن خطاست * وگر خون بفتوى بريزى رواست
هامش
( 1 ) . اين بيت در بعضى از نسخ نيست .
( 2 ) . بعزّ .
( 3 ) . چند .