405 كه اى نيكبخت اين « 1 » نه شكل منست * و ليكن قلم در كف دشمنست « 2 »
مرا همچنين نام نيكست ليك * ز علت نگويد بدانديش نيك
وزيرى كه جاه من آبش بريخت * بفرسنگ بايد ز مكرش گريخت
و ليكن نينديشم از خشم شاه * دلاور بود در سخن بيگناه
410 اگر محتسب گردد « * » آن را غمست * كه سنگ ترازوى بارش كمست
چو حرفم برآيد درست از قلم * مرا از همه حرفگيران چه غم
ملك در سخن گفتنش خيره ماند * سر دست فرماندهى برفشاند
كه مجرم بزرق و زبان آورى * ز جرمى كه دارد نگردد برى
ز خصمت همانا كه نشنيدهام * نه آخر به چشم خودت ديدهام ؟
415 كزين زمرهء خلق در بارگاه * نميباشدت جز در « 3 » اينان « 4 » نگاه
بخنديد مرد سخنگوى و گفت * حقست اين سخن ، حق نشايد نهفت
درين نكتهاى هست اگر بشنوى * كه حكمت روان « 5 » باد و دولت قوى
نبينى كه درويش بيدستگاه * بحسرت كند در توانگر نگاه
مرا دستگاه جوانى برفت * بلهو و لعب زندگانى برفت
420 ز ديدار اينان ندارم شكيب * كه سرمايهداران حسنند و زيب
مرا همچنين چهره گلفام بود * بلورينم از خوبى اندام بود
درين غايتم رشت بايد كفن * كه مويم چو پنبست و دوكم بدن « 6 »
مرا همچنين جعد شبرنگ بود * قبا در بر از نازكى « 7 » تنگ بود
دو رسته درم در دهن داشت جاى * چو ديوارى از خشت سيمين بپاى
425 كنونم نگه كن بوقت سخن * بيفتاده يكيك چو سور كهن
در اينان بحسرت چرا ننگرم * كه عمر تلف كرده ياد آورم
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخهها حكايت چنين است :مر ابليس را ديد شخصى بخواب * بقامت صنوبر به روى آفتاب
نظر كرد و گفت اى نظير قمر * ندارند خلق از جمالت خبر
ترا سهمگينروى پنداشتند * بگرمابه در زشت بنگاشتند
بخنديد و گفت اين . . . * . . .( 2 ) . در نسخههاى متاخر اين بيت نيز هست :برانداختم بيخشان از بهشت * كنونم بكين مينگارند زشت( 3 ) . بر .
( 4 ) . در ايشان .
( 5 ) . عمرت فزون .
( 6 ) . اين بيت در بعضى از نسخ نيست .
( 7 ) . فربهى .
( * ) گيرد ( ؟ ) همچنين مىتوان « محتسب » را به صيغهء مفعولى خواند - م .