كه ناگه نظر زى يكى بنده كرد * پريچهره در زير لب خنده كرد
380 دو كس را كه باهم بود جان و هوش * حكايتكنانند و ايشان « 1 » خموش
چو ديده بديدار كردى دلير * نگردى « 2 » چو مستسقى از دجله « 3 » سير
ملك را گمان بدى راست شد * ز سودا برو خشمگين خواست شد
هم از حسن تدبير و راى تمام * بآهستگى گفتش اى نيكنام
ترا من خردمند پنداشتم * بر اسرار « 4 » ملكت امين داشتم
385 گمان بردمت زيرك و هوشمند * ندانستمت خيره و ناپسند
چنين مرتفع پايه جاى تو نيست * گناه از من آمد خطاى تو نيست
كه چون « 5 » بد گهر پرورم لاجرم * خيانت روا داردم در « 6 » حرم
برآورد سر مرد بسيار دان * چنين گفت با خسرو كاردان
مرا چون بود دامن از جرم پاك * نباشد ز خبث بدانديش باك
390 بخاطر درم هرگز اين ظن نرفت * ندانم كه گفت آنچه بر من نرفت
شهنشاه گفت آنچه گفتم برت * بگويند خصمان به روى اندرت
چنين گفت با من وزير كهن * تو نيز آنچه دانى بگوى و بكن
تبسمكنان دست بر لب گرفت * كزو هرچه آيد نيايد شگفت
حسودى كه بيند بجاى خودم * كجا بر زبان آورد جز بدم
395 من آن ساعت « 7 » انگاشتم دشمنش * كه بنشاند شه زير دست منش
چو سلطان فضيلت نهد برويم * ندانى « 8 » كه دشمن بود در پيم
مرا تا قيامت نگيرد بدوست * چو بيند كه در عز من ذل اوست
برينت بگويم حديثى درست * اگر گوش با بنده دارى نخست
ندانم كجا ديدهام در كتاب * كه ابليس را ديد شخصى بخواب
400 به بالا صنوبر بديدن چو حور * چو خورشيدش از چهره ميتافت نور
فرا رفت و گفت اى عجب اين تويى * فرشته نباشد بدين نيكويى
تو كاين روى دارى بحسن قمر * چرا در جهانى بزشتى سمر
چرا نقشبندت در ايوان شاه * دژم روى كردست و زشت و تباه
شنيد اين سخن بختبرگشته ديو * بزارى برآورد بانگ و غريو
هامش
( 1 ) . لبها .
( 2 ) . نگشتى .
( 3 ) . آب .
( 4 ) . باسرار .
( 5 ) . چو من .
( 6 ) . دارم اندر .
( 7 ) . آنگاه .
( 8 ) . نداند .