330 ملك با دل خويش با گفتوگو * كه دست وزارت سپارد به دو « 1 »
و ليكن بتدريج تا انجمن * بسستى نخندند بر راى من
بعقلش ببايد نخست آزمود * به قدر هنر پايگاهش فزود
برد بر دل از جور غم بارها * كه ناآزموده كند كارها
چو قاضى بفكرت نويسد سجل * نگردد ز دستار بندان خجل « 2 »
335 نظر كن چو سوفار دارى بشست * نه آنگه كه پرتاب كردى ز دست
چو يوسف كسى در صلاح و تميز * بيك « 3 » سال بايد كه گردد عزيز
بايّام تا بر نيايد بسى * نشايد رسيدن بغور كسى
ز هر نوع « 4 » اخلاق او كشف كرد * خردمند و پاكيزهدين بود مرد
نكوسيرتش ديد و روشنقياس * سخنسنج و مقدار مردم شناس
340 براى از بزرگان مهش « 5 » ديد و بيش * نشاندش زبردست دستور خويش
چنان حكمت و معرفت كار بست * كه از امر و نهيش درونى نخست
درآورد ملكى به زير قلم * كزو بر وجودى نيامد الم
زبان همه حرفگيران ببست * كه حرفى بدش برنيامد ز دست
حسودى كه يك جو خيانت نديد * بكارش نيامد چو گندم طپيد
345 ز روشن دلش ملك پرتو گرفت * وزير كهن را غم نو گرفت
نديد آن خردمند را رخنهاى * كه در وى تواند زدن طعنهاى
امين و بدانديش طشتند و مور * نشايد درو رخنه كردن به زور
ملك را دو خورشيد طلعت غلام * بسر بر كمر بسته بودى مدام
دو پاكيزهپيكر چو حور و پرى * چو خورشيد و ماه از سديگر برى
350 دو صورت كه گفتى يكى نيست بيش * نموده در آيينه همتاى خويش
سخنهاى داناى شيرينسخن * گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن
چو ديدند كاوصاف و خلقش نكوست * بطبعش هواخواه گشتند و دوست
درو هم اثر كرد ميل بشر * نه ميلى چو كوتاهبينان بشر
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخ بجاى اين بيت :در انديشه با خود ملك راى زد * كه دستور ملك اينچنين را سزد( 2 ) . اين بيت در بعضى از نسخ نيست .
( 3 ) . ده ، سى ، چل .
( 4 ) . نوعى .
( 5 ) . بهش .