بيفشان و بشمار و فارغ « 1 » نشين * كه از صد يكى را نبينى امين
دو همجنس ديرينه را « 2 » همقلم * نبايد فرستاد يك جا بهم
285 چه دانى كه همدست گردند و يار ؟ * يكى دزد باشد يكى پردهدار
چو دزدان ز هم باك دارند و بيم * رود در ميان كاروانى سليم
* * *
يكى را كه معزول كردى ز جاه * چو چندى برآيد ببخشش گناه
برآوردن كام امّيدوار * به از قيدبندى شكستن هزار
نويسنده را گر ستون عمل * بيفتد نبرّد طناب امل
290 بفرمانبران بر ، شه دادگر * پدروار خشم آورد بر پسر
گهش مىزند تا شود دردناك * گهى مىكند آبش از ديده پاك
چو نرمى كنى خصم گردد دلير * وگر خشمگيرى شوند از تو سير
درشتى و نرمى بهم در ، بهست * چو رگزن كه جراح و مرهم نهست
جوانمرد و خوشخوى و بخشنده باش * چو حق بر تو پاشد تو بر خلق « 3 » پاش
295 نيامد كس اندر جهان كو بماند * مگر آن كزو نام نيكو بماند
نمرد آنكه ماند پس از وى بجاى * پل و خانى و خان و مهمانسراى
هر آنكو نماند از پسش « 4 » يادگار * درخت وجودش نياورد بار
وگر رفت و آثار خيرش نماند * نشايد پس مرگش الحمد خواند
* * *
چو خواهى كه نامت بود جاودان « 5 » * مكن نام نيك بزرگان نهان
300 همين نقش برخوان پس از عهد خويش * كه ديدى پس از عهد شاهان پيش
همين كام و ناز و طرب داشتند * به آخر برفتند و بگذاشتند
يكى نام نيكو ببرد از جهان * يكى رسم بد ماند ازو جاودان
* * *
بسمع رضا مشنو ايذاى كس * وگر گفته آيد بغورش برس
گنهكار را عذر نسيان بنه * چو زنهار خواهند زنهار ده
305 گر آيد گنهكارى اندر پناه * نه شرطست كشتن به اول گناه
چو بارى بگفتند و نشنيد پند * بده گوشمالش بزندان و بند
هامش
( 1 ) . غافل .
( 2 ) . ديرينهء .
( 3 ) . بنده .
( 4 ) . نماند ز پس .
( 5 ) . در جهان .