باب اول در عدل و تدبير و رأى
شنيدم كه در وقت نزع روان * بهرمز چنين گفت نوشيروان
كه خاطر نگهدار درويش باش * نه در بند آسايش خويش باش
220 نياسايد اندر ديار تو كس * چو آسايش خويش جويى « 1 » و بس
نيايد بنزديك دانا پسند * شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درويش محتاج دار * كه شاه از رعيت بود تاجدار
رعيت چو بيخند و سلطان درخت * درخت اى پسر باشد از بيخ سخت
مكن تا توانى دل خلق ريش * وگر ميكنى ميكنى بيخ خويش
225 اگر جادهاى بايدت مستقيم * ره پارسايان اميدست و بيم
طبيعت شود مرد را بخردى * باميد نيكىّ و بيم بدى
گرين هر دو در پادشه يافتى * در اقليم و ملكش بنه « 2 » يافتى
كه بخشايش آرد بر اميدوار * باميد بخشايش كردگار
گزند كسانش نيايد پسند * كه ترسد كه در ملكش آيد گزند
230 وگر در سرشت وى اين خوى نيست * در آن كشور آسودگى بوى « 3 » نيست
اگر پاىبندى رضا پيش گير * وگر يك سوارى « 4 » سر « 5 » خويش گير
فراخى در آن مرز و كشور مخواه * كه دلتنگ بينى رعيت ز شاه
ز مستكبران دلاور بترس « 6 » * از آنكو نترسد « 7 » ز داور بترس
دگر كشور آباد بيند بخواب * كه دارد دل اهل كشور خراب
235 خرابىّ و بدنامى آيد ز جور * رسد پيشبين « 8 » اين سخن را بغور
هامش
( 1 ) . خواهى .
( 2 ) . شايد پنه ( پناه ) باشد .
( 3 ) . روى .
( 4 ) . سواره .
( 5 ) . ره .
( 6 ) . مترس .
( 7 ) . بترسد .
( 8 ) . بزرگان رسند .