رعيت نشايد ببيداد كشت * كه مر سلطنت را پناهند و پشت
مراعات دهقان كن از بهر خويش * كه مزدور خوشدل كند كار بيش
مروّت نباشد بدى با كسى * كزو نيكويى ديده باشى بسى
شنيدم كه خسرو بشيرويه گفت * در آن دم كه چشمش ز ديدن بخفت
240 بر آن باش تا هرچه نيت كنى * نظر در صلاح رعيت كنى
الا تا نپيچى سر از عدل « 1 » و راى * كه مردم ز دستت نپيچند پاى
گريزد رعيت ز بيدادگر * كند نام زشتش بگيتى سمر
بسى برنيايد « 2 » كه بنياد خود * بكند آنكه بنهاد بنياد بد
خرابى كند مرد « 3 » شمشيرزن * نه چندانكه دود دل طفل و زن
245 چراغى كه بيوه زنى برفروخت * بسى ديده باشى كه شهرى بسوخت
از آن بهرهورتر در آفاق كيست « 4 » * كه در ملكرانى بانصاف زيست
چو نوبت رسد زين جهان غربتش * ترحم فرستند بر تربتش
بد و نيك مردم چو مىبگذرند * همان به كه نامت بنيكى برند
* * *
خداترس را بر رعيت گمار * كه معمار ملكست پرهيزگار
250 بدانديش تست آن و خونخوار خلق * كه نفع تو جويد در آزار خلق
رياست بدست كسانى خطاست * كه از دستشان دستها بر خداست
نكوكار پرور نبيند بدى * چو بد پرورى خصم خون « 5 » خودى
مكافات موذى بمالش مكن * كه بيخش برآورد بايد ز بن
مكن صبر بر عامل ظلمدوست * كه « 6 » از فربهى بايدش كند پوست
255 سر گرگ بايد هم اوّل بريد * نه چون گوسفندان مردم دريد
* * *
چه خوش گفت بازارگانى اسير * چو گردش گرفتند دزدان بتير
چو مردانگى آيد از رهزنان * چه مردان لشكر چه خيل زنان
شهنشه كه بازارگان را بخست * در خير « 7 » بر شهر و لشكر ببست
كى آنجا دگر هوشمندان روند * چو آوازهء رسم بد بشنوند
هامش
( 1 ) . مپيچ اى پسر گردن از حكم .
( 2 ) . برنيامد .
( 3 ) . شيرو .
( 4 ) . نيست .
( 5 ) . جان .
( 6 ) . چو .
( 7 ) . امن .