باب دهم در مناجات و ختم كتاب
بيا تا براريم دستى ز دل * كه نتوان برآورد فردا ز گل
بفصل خزان در « 1 » ، نبينى درخت * كه بىبرگ ماند ز سرماى سخت ؟
4000 برآرد تهى « 2 » دستهاى نياز * ز رحمت نگردد تهيدست باز
مپندار از آن در كه هرگز نبست * كه نوميد گردد برآورده دست
قضا خلعتى نامدارش دهد * قدر ميوه در آستينش نهد « 3 »
همه طاعت آرند و مسكين نياز * بيا تا بدرگاه مسكيننواز
چو شاخ برهنه برآريم دست * كه بىبرگ ازين بيش نتوان نشست
4005 خداوندگارا نظر كن بجود * كه جرم آمد از بندگان در وجود
گناه آيد از بندهء خاكسار * بامّيد عفو خداوندگار
كريما برزق تو پروردهايم * بانعام و لطف تو خو كردهايم
گدا چون كرم بيند و لطف و ناز * نگردد ز دنبال بخشنده باز
چو ما را بدنبال كردى عزيز * بعقبى همين چشم داريم نيز
4010 عزيزى و خوارى تو بخشى و بس * عزيز تو خوارى نبيند ز كس
خدايا بعزت كه خوارم مكن * بذلّ گنه شرمسارم مكن
مسلط مكن چون منى بر سرم * ز دست تو به ، گر عقوبت برم
بگيتى نباشد بتر زين بدى * جفا بردن از دست همچون خودى
مرا شرمسارى ز روى تو بس * دگر شرمسارم مكن پيش كس
هامش
( 1 ) . مى .
( 2 ) . به حق .
( 3 ) . در بعضى از نسخهها بيت چنين است :قضا خلعت نوبهارش دهد * قدر ميوهاى در كنارش نهد