اگر بازگردد بصدق و نياز * بزنجير و بندش نيارند باز « 1 »
به كين آورى با كسى بر ستيز * كه از وى گزيرت بود يا گريز
3960 كنون كرد بايد عمل را حساب * نه وقتى « 2 » كه منشور گردد كتاب
كسى گرچه بد كرد هم بد نكرد * كه پيش از قيامت غم خود بخورد
گر آيينه از آه گردد سياه * شود روشن آيينهء دل بآه
بترس از گناهان خويش اين نفس * كه روز قيامت نترسى ز كس
حكايت
غريب آمدم در سواد حبش * دل از دهر فارغ ، سر از عيش خوش
3965 به ره بر يكى دكّه ديدم بلند * تنى چند مسكين برو پاىبند
بسيج سفر كردم اندر نفس * بيابان گرفتم چو مرغ از قفس
يكى گفت كاين بنديان شبروند * نصيحت نگيرند و حق نشنوند
چو بر كس نيامد ز دستت ستم * ترا گر جهان شحنه گيرد چه غم ؟
نياورده عامل غش اندر ميان * نينديشد از رفع ديوانيان
3970 وگر عفتت را فريبست زير * زبان حسابت نگردد دلير
نكونام را كس نگيرد اسير * بترس از خدا و مترس از امير
چو خدمت پسنديده آرم بجاى * نينديشم از دشمن تيرهراى
اگر بنده كوشش كند بندهوار * عزيزش بدارد خداوندگار
و گر كندرايست در بندگى * ز جاندارى افتد بخر بندگى
3975 قدم پيش نه كز ملك بگذرى * كه گر باز مانى ز دد كمترى
حكايت
يكى را بچوگان مه دامغان * بزد تا چو طبلش برآمد فغان
هامش
( 1 ) .اگر برنگردد بصدق و نياز * بزنجير و بندش بيارند باز[ ظاهرا يكى از اين دو بيت ، نسخه بدل است - م ] .
( 2 ) . روزى .