شب از بيقرارى نيارست خفت * برو پارسايى گذر كرد و گفت
بشب گر ببردى بر شحنه ، سوز * گناه آبرويش نبردى بروز
كسى روز محشر نگردد خجل * كه شبها بدرگه برد سوز دل
3980 اگر هوشمندى ز داور « 1 » بخواه * شب توبه تقصير روز گناه
هنوز ار سر صلح دارى چه بيم ؟ * در عذر خواهان نبندد كريم
كريمى كه آوردت از نيست هست * عجب گر بيفتى نگيردت دست
اگر بندهاى ، دست حاجت برآر * وگر شرمسار ، آب حسرت ببار
نيامد برين در كسى عذرخواه * كه سيل ندامت نشستش گناه
3985 نريزد خداى آبروى كسى * كه ريزد گناه آب چشمش بسى
حكايت
بصنعا درم ، طفلى اندر گذشت * چه گويم كز آنم چه بر سر گذشت ؟
قضا نقش يوسف جمالى نكرد * كه ماهى گورش چو يونس نخورد
درين باغ سروى نيامد بلند * كه باد اجل بيخش از بن نكند
نهالى به سى سال گردد درخت * ز بيخش برآرد يكى باد سخت
عجب نيست بر خاك اگر گل شكفت * كه چندين گلاندام در خاك خفت
بدل گفتم اى ننگ مردان بمير * كه كودك رود پاك و آلوده پير
3990 ز سودا و آشفتگى بر قدش * برانداختم سنگى از مرقدش
ز هولم در آنجاى تاريك و تنگ * بشوريد حال و بگرديد رنگ
چو بازآمدم زان تغير به هوش * ز فرزند دلبندم آمد به گوش
گرت وحشت آمد ز تاريك جاى * بهش باش و با روشنايى درآى
شب گور خواهى منور چو روز * از اينجا چراغ عمل برفروز
3995 تن كاركن « 2 » مىبلرزد ز تب * مبادا كه نخلش نيارد رطب
گروهى فراوان طمع ، ظن برند * كه گندم نيفشانده خرمن برند
بر آن خورد سعدى كه بيخى نشاند * كسى برد خرمن كه تخمى فشاند
هامش
( 1 ) . ز يزدان دادار داور .
( 2 ) . كارگر .