تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
شنيد اين سخن پير « 1 » روشن روان * برو بر بشوريد و گفت اى جوان 3940 نيايد همى شرمت از خويشتن * كه حق حاضر و شرم دارى « 2 » ز من ؟ نياسايى از جانب هيچكس * برو جانب حق نگه‌دار و بس چنان شرم دار از خداوند خويش * كه شرمت ز همسايگانست « 3 » و خويش

حكايت

زليخا چو گشت از مى عشق مست * بدامان يوسف درآويخت دست چنان ديو شهوت رضا داده بود * كه چون گرگ در يوسف افتاده بود 3945 بتى داشت بانوى مصر از رخام * برو معتكف بامدادان و شام در آن لحظه رويش بپوشيد و سر * مبادا كه زشت آيدش در نظر غم‌آلوده يوسف بكنجى نشست * بسر بر ز نفس ستمكاره دست زليخا دو دستش ببوسيد و پاى * كه اى سست پيمان سركش درآى بسندان دلى روى درهم مكش * بتندى پريشان مكن وقت خوش « 4 » 3950 روان گشتش از ديده بر چهره جوى * كه برگرد و ناپاكى از من مجوى تو در روى سنگى شدى شرمناك * مرا شرم باد از خداوند پاك « 5 » چه سود از پشيمانى آيد به كف * چو سرمايهء عمر كردى تلف ؟ شراب از پى سرخ‌رويى خورند * وزو عاقبت زردرويى برند بعذر آورى خواهش امروز كن * كه فردا نماند مجال سخن
* * *
3955 پليدى كند گربه بر جاى پاك * چو زشتش نمايد بپوشد به خاك تو آزادى از ناپسنديده‌ها * نترسى كه بر وى فتد ديده‌ها بر انديش از آن بنده‌اى و نياز * بزنجير و بندش نيارند باز « 6 »
هامش
( 1 ) . خبر يافت داناى . ( 2 ) . شرمت آمد . ( 3 ) . بيگانگانست . ( 4 ) . در يك نسخهء قديمى : بتندى مكن عيش بر خود نخوش . ( 5 ) .تو در روى سنگى شدى شرمسار * مرا شرم نايد ز پروردگار ؟( 6 ) . مخفى ، غايب . كه در خواجه عاصى .