شنيد اين سخن پير « 1 » روشن روان * برو بر بشوريد و گفت اى جوان
3940 نيايد همى شرمت از خويشتن * كه حق حاضر و شرم دارى « 2 » ز من ؟
نياسايى از جانب هيچكس * برو جانب حق نگهدار و بس
چنان شرم دار از خداوند خويش * كه شرمت ز همسايگانست « 3 » و خويش
حكايت
زليخا چو گشت از مى عشق مست * بدامان يوسف درآويخت دست
چنان ديو شهوت رضا داده بود * كه چون گرگ در يوسف افتاده بود
3945 بتى داشت بانوى مصر از رخام * برو معتكف بامدادان و شام
در آن لحظه رويش بپوشيد و سر * مبادا كه زشت آيدش در نظر
غمآلوده يوسف بكنجى نشست * بسر بر ز نفس ستمكاره دست
زليخا دو دستش ببوسيد و پاى * كه اى سست پيمان سركش درآى
بسندان دلى روى درهم مكش * بتندى پريشان مكن وقت خوش « 4 »
3950 روان گشتش از ديده بر چهره جوى * كه برگرد و ناپاكى از من مجوى
تو در روى سنگى شدى شرمناك * مرا شرم باد از خداوند پاك « 5 »
چه سود از پشيمانى آيد به كف * چو سرمايهء عمر كردى تلف ؟
شراب از پى سرخرويى خورند * وزو عاقبت زردرويى برند
بعذر آورى خواهش امروز كن * كه فردا نماند مجال سخن
* * *
3955 پليدى كند گربه بر جاى پاك * چو زشتش نمايد بپوشد به خاك
تو آزادى از ناپسنديدهها * نترسى كه بر وى فتد ديدهها
بر انديش از آن بندهاى و نياز * بزنجير و بندش نيارند باز « 6 »
هامش
( 1 ) . خبر يافت داناى .
( 2 ) . شرمت آمد .
( 3 ) . بيگانگانست .
( 4 ) . در يك نسخهء قديمى : بتندى مكن عيش بر خود نخوش .
( 5 ) .تو در روى سنگى شدى شرمسار * مرا شرم نايد ز پروردگار ؟( 6 ) . مخفى ، غايب . كه در خواجه عاصى .