3920 ز زنجير ناپارسايان برست * كه در حلقهء پارسايان نشست
اگر حاجتى دارى اين « 1 » حلقه گير * كه سلطان ندارد ازين در « 2 » گزير
برو خوشهچين باش سعدىصفت * كه گردآورى خرمن معرفت « 3 »
الا اى مقيمان محراب انس * كه فردا نشينيد بر خوان قدس
متابيد روى از گدايان خيل * كه صاحب مروت نراند طفيل
3925 كنون با خرد بايد انباز گشت * كه فردا نماند ره بازگشت
حكايت
يكى غله مرداد مه ، توده كرد * ز تيمار دى خاطر آسوده كرد
شبى مست شد آتشى برفروخت * نگونبخت كاليوه خرمن بسوخت
دگر روز در خوشهچينى « 4 » نشست * كه يك جو ز خرمن نماندش بدست
چو سرگشته ديدند درويش را * يكى گفت پروردهء خويش را
3930 نخواهى كه باشى چنين تيرهروز * بديوانگى خرمن خود مسوز
گر از دست شد عمرت اندر بدى * تو آنى كه در خرمن آتش زدى
فضيحت بود خوشه اندوختن * پس از خرمن خويشتن سوختن
مكن جان من ، تخم دين ورز و داد * مده خرمن نيكنامى بباد
چو برگشته بختى در افتد ببند * ازو نيكبختان بگيرند پند
3935 تو پيش از عقوبت در عفو كوب * كه سودى ندارد فغان زير چوب
برآر از گريبان غفلت سرت * كه فردا نماند خجل در برت
حكايت
يكى متفق بود بر منكرى * گذر كرد بر وى نكومحضرى
نشست از خجالت عرقكرده روى * كه آيا خجل گشتم از شيخ كوى ؟
هامش
( 1 ) . آن .
( 2 ) . ره .
( 3 ) . در بيشتر نسخهها سه بيت بعد نيست .
( 4 ) . چيدن .