تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
يكى زجر « 1 » كردش كه تبّت يداك * مرو دامن‌آلوده بر جاى پاك مرا رقتى در دل آمد بر اين * كه پاك است و خرم بهشت برين 3900 در آنجاى پاكان امّيدوار * گل‌آلودهء معصيت را چه‌كار ؟ بهشت آن ستاند كه طاعت برد * كرا نقد بايد بضاعت برد مكن ، دامن از گرد زلّت بشوى * كه ناگه ز بالا ببندند جوى مگو مرغ دولت ز قيدم « 2 » بجست * هنوزش سر رشته دارى بدست وگر دير شد گرم‌رو باش و چست * ز دير آمدن غم ندارد درست 3905 هنوزت اجل دست خواهش نبست * برآور بدرگاه دادار دست مخسب اى گنه‌كار خوش « 3 » خفته ، خيز * بعذر گناه آب چشمى بريز چو حكم ضرورت بود كابروى * بريزند بارى برين خاك كوى ور آبت نماند شفيع آر پيش * كسى را كه هست آبروى از تو بيش بقهر ار براند خداى از درم * روان بزرگان شفيع آورم

حكايت

3910 همى يادم آيد ز عهد صغر * كه عيدى برون آمدم با پدر ببازيچه مشغول مردم شدم * در آشوب « 4 » خلق از پدر گم شدم برآوردم از هول و دهشت « 5 » خروش * پدر ناگهانم بماليد گوش كه اى شوخ‌چشم ، آخرت چند بار * بگفتم كه دستم ز دامن مدار بتنها نداند شدن طفل خرد * كه مشكل توان « 6 » راه ناديده برد 3915 تو هم طفل راهى بسعى اى فقير * برو دامن راه‌دانان « 7 » بگير مكن با فرومايه مردم نشست * چو كردى ، ز هيبت فرو شوى دست بفتراك پاكان درآويز چنگ * كه عارف ندارد ز دريوزه ننگ مريدان به قوت ز طفلان كم‌اند * مشايخ چو ديوار مستحكم‌اند بياموز رفتار از آن طفل خرد * كه چون استعانت به ديوار برد
هامش
( 1 ) . منع . ( 2 ) . اگر مرغ دولت ز قيدت . ( 3 ) . كرده . ( 4 ) . بغوغاى . ( 5 ) . بىقرارى . ( 6 ) . كه نتواند او . ( 7 ) . نيكمردان .