يكى زجر « 1 » كردش كه تبّت يداك * مرو دامنآلوده بر جاى پاك
مرا رقتى در دل آمد بر اين * كه پاك است و خرم بهشت برين
3900 در آنجاى پاكان امّيدوار * گلآلودهء معصيت را چهكار ؟
بهشت آن ستاند كه طاعت برد * كرا نقد بايد بضاعت برد
مكن ، دامن از گرد زلّت بشوى * كه ناگه ز بالا ببندند جوى
مگو مرغ دولت ز قيدم « 2 » بجست * هنوزش سر رشته دارى بدست
وگر دير شد گرمرو باش و چست * ز دير آمدن غم ندارد درست
3905 هنوزت اجل دست خواهش نبست * برآور بدرگاه دادار دست
مخسب اى گنهكار خوش « 3 » خفته ، خيز * بعذر گناه آب چشمى بريز
چو حكم ضرورت بود كابروى * بريزند بارى برين خاك كوى
ور آبت نماند شفيع آر پيش * كسى را كه هست آبروى از تو بيش
بقهر ار براند خداى از درم * روان بزرگان شفيع آورم
حكايت
3910 همى يادم آيد ز عهد صغر * كه عيدى برون آمدم با پدر
ببازيچه مشغول مردم شدم * در آشوب « 4 » خلق از پدر گم شدم
برآوردم از هول و دهشت « 5 » خروش * پدر ناگهانم بماليد گوش
كه اى شوخچشم ، آخرت چند بار * بگفتم كه دستم ز دامن مدار
بتنها نداند شدن طفل خرد * كه مشكل توان « 6 » راه ناديده برد
3915 تو هم طفل راهى بسعى اى فقير * برو دامن راهدانان « 7 » بگير
مكن با فرومايه مردم نشست * چو كردى ، ز هيبت فرو شوى دست
بفتراك پاكان درآويز چنگ * كه عارف ندارد ز دريوزه ننگ
مريدان به قوت ز طفلان كماند * مشايخ چو ديوار مستحكماند
بياموز رفتار از آن طفل خرد * كه چون استعانت به ديوار برد
هامش
( 1 ) . منع .
( 2 ) . اگر مرغ دولت ز قيدت .
( 3 ) . كرده .
( 4 ) . بغوغاى .
( 5 ) . بىقرارى .
( 6 ) . كه نتواند او .
( 7 ) . نيكمردان .