تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
3880 تو از دوست گر عاقلى برمگرد * كه دشمن نيارد نگه در تو كرد تو با دوست يكدل شو و يك سخن * كه خود بيخ دشمن برآيد ز بن « 1 » نپندارم اين زشت نامى نكوست * بخشنودى دشمن ، آزار دوست

حكايت

يكى مال مردم بتلبيس خورد * چو برخاست لعنت بر ابليس كرد چنين گفتش ابليس اندر رهى * كه هرگز نديدم چنين ابلهى 3885 ترا با مست اى فلان آشتى * بجنگم چرا گردن افراشتى ؟ دريغست فرمودهء ديو زشت * كه دست ملك بر تو خواهد نوشت روا دارى از جهل و ناباكيت * كه پاكان نويسند ناپاكيت طريقى بدست آر و صلحى بجوى * شفيعى برانگيز و عذرى بگوى كه يك لحظه صورت نبندد امان * چو پيمانه پر شد بدور زمان 3890 وگر دست قدرت « 2 » ندارى به كار * چو بيچارگان دست زارى برآر گرت رفت از اندازه بيرون بدى * چو گفتى « 3 » كه بد رفت ، نيك آمدى فرا شو چو بينى در « 4 » صلح باز * كه ناگه در توبه گردد فراز مرو زير بار گنه اى پسر * كه حمال عاجز بود در سفر پى نيكمردان ببايد شتافت * كه هرك اين سعادت طلب كرد يافت 3895 و ليكن تو دنبال ديو خسى * ندانم كه در صالحان چون « 5 » رسى پيمبر كسى را شفاعتگرست * كه بر جادهء شرع پيغمبرست ره راست رو تا به منزل رسى * تو بر ره نه‌اى زين قبل « 6 » واپسى چو گاوى كه عصار چشمش ببست * دوان تا بشب « 7 » شب هم آنجا كه هست « 8 »
* * *
گل‌آلوده‌اى راه مسجد گرفت * ز بخت نگون بود « 9 » اندر شگفت
هامش
( 1 ) . از اين بيت بعد تا بيت : « دريغست فرمودهء ديوزشت . . . » در بعضى از نسخه‌ها نيست . ( 2 ) . قوّت . ( 3 ) . دانى . ( 4 ) . ره . ( 5 ) . كى . ( 6 ) . سپس . ( 7 ) . تا شب و . ( 8 ) . چهار بيت بعد در بعضى از نسخ نيست . ( 9 ) . نگون‌طالع .
بوستان ( فارسى ) — صفحة 188 | سعدى