3880 تو از دوست گر عاقلى برمگرد * كه دشمن نيارد نگه در تو كرد
تو با دوست يكدل شو و يك سخن * كه خود بيخ دشمن برآيد ز بن « 1 »
نپندارم اين زشت نامى نكوست * بخشنودى دشمن ، آزار دوست
حكايت
يكى مال مردم بتلبيس خورد * چو برخاست لعنت بر ابليس كرد
چنين گفتش ابليس اندر رهى * كه هرگز نديدم چنين ابلهى
3885 ترا با مست اى فلان آشتى * بجنگم چرا گردن افراشتى ؟
دريغست فرمودهء ديو زشت * كه دست ملك بر تو خواهد نوشت
روا دارى از جهل و ناباكيت * كه پاكان نويسند ناپاكيت
طريقى بدست آر و صلحى بجوى * شفيعى برانگيز و عذرى بگوى
كه يك لحظه صورت نبندد امان * چو پيمانه پر شد بدور زمان
3890 وگر دست قدرت « 2 » ندارى به كار * چو بيچارگان دست زارى برآر
گرت رفت از اندازه بيرون بدى * چو گفتى « 3 » كه بد رفت ، نيك آمدى
فرا شو چو بينى در « 4 » صلح باز * كه ناگه در توبه گردد فراز
مرو زير بار گنه اى پسر * كه حمال عاجز بود در سفر
پى نيكمردان ببايد شتافت * كه هرك اين سعادت طلب كرد يافت
3895 و ليكن تو دنبال ديو خسى * ندانم كه در صالحان چون « 5 » رسى
پيمبر كسى را شفاعتگرست * كه بر جادهء شرع پيغمبرست
ره راست رو تا به منزل رسى * تو بر ره نهاى زين قبل « 6 » واپسى
چو گاوى كه عصار چشمش ببست * دوان تا بشب « 7 » شب هم آنجا كه هست « 8 »
* * *
گلآلودهاى راه مسجد گرفت * ز بخت نگون بود « 9 » اندر شگفت
هامش
( 1 ) . از اين بيت بعد تا بيت : « دريغست فرمودهء ديوزشت . . . » در بعضى از نسخهها نيست .
( 2 ) . قوّت .
( 3 ) . دانى .
( 4 ) . ره .
( 5 ) . كى .
( 6 ) . سپس .
( 7 ) . تا شب و .
( 8 ) . چهار بيت بعد در بعضى از نسخ نيست .
( 9 ) . نگونطالع .