تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
ترا شرم نايد ز مردى خويش * كه باشد زنان را قبول از تو بيش ؟ زنان را بعذرى معين كه هست * ز طاعت بدارند گه‌گاه دست تو بىعذر يكسو نشينى چو زن * رو اى كم ز زن « 1 » لاف مردى مزن 3860 مرا خود مبين اى عجب در ميان * ببين تا چه گفتند پيشينيان [ 2 ] چو از راستى بگذرى « 3 » خم بود * چه مردى بود كز زنى كم بود ؟ بناز و طرب نفس پرورده گير * بايام دشمن قوى كرده گير يكى بچهء گرگ مىپروريد * چو پرورده شد خواجه بر « 4 » هم دريد 3865 چو بر پهلوى جان سپردن بخفت * زبان‌آورى در « 5 » سرش رفت و گفت تو دشمن چنين نازنين پرورى * ندانى كه ناچار زخمش خورى نه ابليس در حق ما طعنه زد * كز اينان نيايد بجز كار بد ؟ فغان از بديها كه در نفس ماست * كه ترسم شود طعن « 6 » ابليس راست چو ملعون پسند آمدش قهر ما * خدايش بينداخت « 7 » از بهر ما 3870 كجا سر برآريم ازين عار و ننگ * كه با او بصلحيم و با حق بجنگ نظر دوست نادر كند سوى تو * چو در روى دشمن بود روى تو گرت دوست بايد كزو برخورى * نبايد كه فرمان دشمن برى روا دارد از دوست بيگانگى * كه دشمن گزيند بهمخانگى ندانى كه كمتر نهد دوست پاى * چو بيند كه دشمن بود در سراى 3875 بسيم سيه تا چه خواهى خريد * كه خواهى دل از مهر يوسف بريد

حكايت

يكى برد با پادشاهى ستيز * بدشمن سپردش كه خونش بريز گرفتار در دست آن كينه‌توز * هميگفت هردم « 8 » بزارى و سوز اگر دوست بر خود نيازردمى * كى از دست دشمن جفا بردمى ؟ بتا جور دشمن بدردش پوست * رفيقى كه بر خود بيازرد دوست
هامش
( 1 ) . كمزن و . ( 2 ) .مرا خود چه باشد زبان‌آورى * چنين گفت شاه سخن عنصرى( 3 ) . بگذرد . ( 4 ) . در . ( 5 ) . بر . ( 6 ) . ظن . ( 7 ) . براندازد . ( 8 ) . با خود .