ترا شرم نايد ز مردى خويش * كه باشد زنان را قبول از تو بيش ؟
زنان را بعذرى معين كه هست * ز طاعت بدارند گهگاه دست
تو بىعذر يكسو نشينى چو زن * رو اى كم ز زن « 1 » لاف مردى مزن
3860 مرا خود مبين اى عجب در ميان * ببين تا چه گفتند پيشينيان [ 2 ]
چو از راستى بگذرى « 3 » خم بود * چه مردى بود كز زنى كم بود ؟
بناز و طرب نفس پرورده گير * بايام دشمن قوى كرده گير
يكى بچهء گرگ مىپروريد * چو پرورده شد خواجه بر « 4 » هم دريد
3865 چو بر پهلوى جان سپردن بخفت * زبانآورى در « 5 » سرش رفت و گفت
تو دشمن چنين نازنين پرورى * ندانى كه ناچار زخمش خورى
نه ابليس در حق ما طعنه زد * كز اينان نيايد بجز كار بد ؟
فغان از بديها كه در نفس ماست * كه ترسم شود طعن « 6 » ابليس راست
چو ملعون پسند آمدش قهر ما * خدايش بينداخت « 7 » از بهر ما
3870 كجا سر برآريم ازين عار و ننگ * كه با او بصلحيم و با حق بجنگ
نظر دوست نادر كند سوى تو * چو در روى دشمن بود روى تو
گرت دوست بايد كزو برخورى * نبايد كه فرمان دشمن برى
روا دارد از دوست بيگانگى * كه دشمن گزيند بهمخانگى
ندانى كه كمتر نهد دوست پاى * چو بيند كه دشمن بود در سراى
3875 بسيم سيه تا چه خواهى خريد * كه خواهى دل از مهر يوسف بريد
حكايت
يكى برد با پادشاهى ستيز * بدشمن سپردش كه خونش بريز
گرفتار در دست آن كينهتوز * هميگفت هردم « 8 » بزارى و سوز
اگر دوست بر خود نيازردمى * كى از دست دشمن جفا بردمى ؟
بتا جور دشمن بدردش پوست * رفيقى كه بر خود بيازرد دوست
هامش
( 1 ) . كمزن و .
( 2 ) .مرا خود چه باشد زبانآورى * چنين گفت شاه سخن عنصرى( 3 ) . بگذرد .
( 4 ) . در .
( 5 ) . بر .
( 6 ) . ظن .
( 7 ) . براندازد .
( 8 ) . با خود .