تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
3835 سكندر كه بر عالمى حكم داشت * در آن دم كه بگذشت و عالم « 1 » گذاشت ميسر نبودش كزو عالمى * ستانند و مهلت دهندش دمى برفتند و هركس درود آنچه كشت * نماند بجز نام نيكو و زشت چرا دل برين كاروانگه نهيم * كه ياران برفتند و ما بر رهيم پس از ما همين گل دهد بوستان * نشينند با يكدگر دوستان 3840 دل اندر دلارام دنيا مبند * كه ننشست با كس كه دل بر نكند چو در خاكدان لحد خفت مرد * قيامت بيفشاند از موى گرد سر از جيب غفلت برآور كنون * كه فردا نماند بحسرت نگون « 2 » نه چون خواهى آمد بشيراز در * سر و تن بشويى ز گرد سفر پس اى خاكسار گنه ، عن‌قريب * سفر كرد خواهى بشهرى غريب « 3 » 3845 بران از دو سرچشمهء ديده جوى * ور آلايشى دارى « 4 » از خود بشوى

حكايت

ز عهد پدر يادم آمد « 5 » همى * كه باران رحمت برو هر دمى كه در خرديم لوح « 6 » و دفتر خريد * ز بهرم يكى خاتم زر خريد بدر كرد ناگه يكى مشترى * بخرمايى از دستم انگشترى چو نشناسد انگشترى طفل خرد * بشيرينى از وى توانند برد 3850 تو هم قيمت عمر نشناختى * كه در عيش شيرين برانداختى قيامت كه نيكان بر اعلا « 7 » رسند * ز قعر ثرى بر ثريا رسند ترا خود بماند سر از ننگ پيش * كه گردت برآيد عملهاى خويش برادر ، ز كار بدان شرم دار * كه در روى نيكان شوى شرمسار در آن روز كز فعل پرسند و قول * اولو العزم را تن بلرزد ز هول 3855 بجايى كه دهشت خورند « 8 » انبيا * تو عذر گنه را چه دارى بيا ؟ زنانى كه طاعت برغبت برند * ز مردان ناپارسا بگذرند
هامش
( 1 ) . ميرفت عالم . ( 2 ) . اين بيت در بعضى از نسخ نيست . ( 3 ) . شهر غريب . ( 4 ) . دانى . ( 5 ) . ياد دارم . ( 6 ) . طفليم . ( 7 ) . با على . ( 8 ) . برند .