3835 سكندر كه بر عالمى حكم داشت * در آن دم كه بگذشت و عالم « 1 » گذاشت
ميسر نبودش كزو عالمى * ستانند و مهلت دهندش دمى
برفتند و هركس درود آنچه كشت * نماند بجز نام نيكو و زشت
چرا دل برين كاروانگه نهيم * كه ياران برفتند و ما بر رهيم
پس از ما همين گل دهد بوستان * نشينند با يكدگر دوستان
3840 دل اندر دلارام دنيا مبند * كه ننشست با كس كه دل بر نكند
چو در خاكدان لحد خفت مرد * قيامت بيفشاند از موى گرد
سر از جيب غفلت برآور كنون * كه فردا نماند بحسرت نگون « 2 »
نه چون خواهى آمد بشيراز در * سر و تن بشويى ز گرد سفر
پس اى خاكسار گنه ، عنقريب * سفر كرد خواهى بشهرى غريب « 3 »
3845 بران از دو سرچشمهء ديده جوى * ور آلايشى دارى « 4 » از خود بشوى
حكايت
ز عهد پدر يادم آمد « 5 » همى * كه باران رحمت برو هر دمى
كه در خرديم لوح « 6 » و دفتر خريد * ز بهرم يكى خاتم زر خريد
بدر كرد ناگه يكى مشترى * بخرمايى از دستم انگشترى
چو نشناسد انگشترى طفل خرد * بشيرينى از وى توانند برد
3850 تو هم قيمت عمر نشناختى * كه در عيش شيرين برانداختى
قيامت كه نيكان بر اعلا « 7 » رسند * ز قعر ثرى بر ثريا رسند
ترا خود بماند سر از ننگ پيش * كه گردت برآيد عملهاى خويش
برادر ، ز كار بدان شرم دار * كه در روى نيكان شوى شرمسار
در آن روز كز فعل پرسند و قول * اولو العزم را تن بلرزد ز هول
3855 بجايى كه دهشت خورند « 8 » انبيا * تو عذر گنه را چه دارى بيا ؟
زنانى كه طاعت برغبت برند * ز مردان ناپارسا بگذرند
هامش
( 1 ) . ميرفت عالم .
( 2 ) . اين بيت در بعضى از نسخ نيست .
( 3 ) . شهر غريب .
( 4 ) . دانى .
( 5 ) . ياد دارم .
( 6 ) . طفليم .
( 7 ) . با على .
( 8 ) . برند .