چنانش برو رحمت آمد ز دل * كه بسرشت بر خاكش از گريه گل
3815 پشيمان شد از كرده و خوى زشت * بفرمود بر سنگ گورش نبشت
مكن شادمانى بمرگ كسى * كه دهرت نماند پس از وى بسى
شنيد اين سخن عارفى هوشيار * بناليد كاى قادر كردگار
عجب گر تو رحمت نيارى بر او * كه بگريست دشمن بزارى بر او
تن ما شود نيز روزى چنان * كه بر وى بسوزد دل دشمنان
3820 مگر در دل دوست رحم آيدم * چو بيند كه دشمن ببخشايدم
بجايى رسد كار سر دير و زود * كه گويى درو ديده هرگز نبود
زدم تيشه يك روز بر تل خاك * به گوش آمدم نالهاى دردناك
كه زنهار اگر مردى آهستهتر * كه چشم و بناگوش و رويست و سر
حكايت
شبى خفته بودم بعزم سفر * پى كاروانى گرفتم سحر
3825 برآمد يكى سهمگن باد و گرد * كه بر چشم مردم جهان تيره كرد
به ره بر يكى دختر خانه بود * بمعجر غبار از پدر ميزدود
پدر گفتش اى نازنينچهر من * كه دارى دل آشفتهء « 1 » مهر من
نه چندان نشيند درين ديده خاك * كه بازش بمعجر توان كرد پاك « 2 »
برين خاك چندان صبا بگذرد * كه هر ذرّه از ما بجايى برد
3830 ترا نفس رعنا چو سركش ستور * دوان ميبرد تا بسر « 3 » شيب گور
اجل ناگهت بگسلاند ركيب * عنان باز نتوان گرفت از نشيب
* * *
خبر دارى اى استخوانى « 4 » قفس * كه جان تو مرغيست نامش نفس
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد * دگر ره نگردد بسعى تو صيد
نگهدار فرصت كه عالم دميست * دمى پيش دانا به از عالميست
هامش
( 1 ) . كه شوريدهدل دارى از .
( 2 ) . در بعضى نسخ چنين است :نه چندان نشيند درين ديده گرد * كه بازش بمعجر توان پاك كرد( 3 ) . تا سر .
( 4 ) . استخوان .