تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
چنانش برو رحمت آمد ز دل * كه بسرشت بر خاكش از گريه گل 3815 پشيمان شد از كرده و خوى زشت * بفرمود بر سنگ گورش نبشت مكن شادمانى بمرگ كسى * كه دهرت نماند پس از وى بسى شنيد اين سخن عارفى هوشيار * بناليد كاى قادر كردگار عجب گر تو رحمت نيارى بر او * كه بگريست دشمن بزارى بر او تن ما شود نيز روزى چنان * كه بر وى بسوزد دل دشمنان 3820 مگر در دل دوست رحم آيدم * چو بيند كه دشمن ببخشايدم بجايى رسد كار سر دير و زود * كه گويى درو ديده هرگز نبود زدم تيشه يك روز بر تل خاك * به گوش آمدم ناله‌اى دردناك كه زنهار اگر مردى آهسته‌تر * كه چشم و بناگوش و رويست و سر

حكايت

شبى خفته بودم بعزم سفر * پى كاروانى گرفتم سحر 3825 برآمد يكى سهمگن باد و گرد * كه بر چشم مردم جهان تيره كرد به ره بر يكى دختر خانه بود * بمعجر غبار از پدر ميزدود پدر گفتش اى نازنين‌چهر من * كه دارى دل آشفتهء « 1 » مهر من نه چندان نشيند درين ديده خاك * كه بازش بمعجر توان كرد پاك « 2 » برين خاك چندان صبا بگذرد * كه هر ذرّه از ما بجايى برد 3830 ترا نفس رعنا چو سركش ستور * دوان ميبرد تا بسر « 3 » شيب گور اجل ناگهت بگسلاند ركيب * عنان باز نتوان گرفت از نشيب
* * *
خبر دارى اى استخوانى « 4 » قفس * كه جان تو مرغيست نامش نفس چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد * دگر ره نگردد بسعى تو صيد نگه‌دار فرصت كه عالم دميست * دمى پيش دانا به از عالميست
هامش
( 1 ) . كه شوريده‌دل دارى از . ( 2 ) . در بعضى نسخ چنين است :نه چندان نشيند درين ديده گرد * كه بازش بمعجر توان پاك كرد( 3 ) . تا سر . ( 4 ) . استخوان .