تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
خيالش خرف كرد و كاليوه رنگ * بمغزش فرو برده خرچنگ چنگ 3790 فراغ مناجات و رازش نماند * خور و خواب و ذكر و نمازش نماند بصحرا برآمد سر از عشوه مست * كه جايى نبودش قرار نشست يكى بر سر گور گل مىسرشت * كه حاصل كند زان گل گور ، خشت بانديشه لختى فرو رفت پير * كه اى نفس كوته‌نظر پند گير چه بندى درين خشت زرين دلت * كه يك روز خشتى كنند از گلت ؟ 3795 طمع را نه چندان دهانست باز * كه بازش نشيند بيك لقمه آز بدار اى فرومايه زين خشت دست * كه جيحون نشايد بيك خشت بست تو غافل در انديشهء سود و مال * كه سرمايهء عمر شد پايمال غبار هوا چشم عقلت بدوخت * سموم هوس كشت عمرت بسوخت بكن سرمهء غفلت از چشم پاك * كه فردا شوى سرمه در چشم خاك

حكايت

3800 ميان دو تن دشمنى بود و جنگ * سر از كبر بر يكدگر چون پلنگ ز ديدار هم تا به حدى رمان * كه بر هر دو تنگ آمدى آسمان يكى را اجل در سر آورد جيش * سرآمد بر او روزگاران عيش بدانديش وى را ، درون شاد گشت * بگورش پس از مدتى بر گذشت شبستان گورش در اندوده ديد * كه وقتى سرايش زر اندوده ديد 3805 خرامان ببالينش آمد فراز * هميگفت با خود لب از خنده باز خوشا وقت مجموع آن‌كس كه اوست * پس از مرگ دشمن در آغوش دوست پس از مرگ آن‌كس نبايد گريست * كه روزى پس از مرگ دشمن بزيست ز روى عداوت ببازوى زور * يكى تخته بركندش از روى گور سر تاجور ديدش اندر مغاك * دو چشم جهان بينش آكنده خاك 3810 وجودش گرفتار زندان گور * تنش طعمهء كرم و تاراج مور چنان تنگش آكنده خاك استخوان * كه از عاج بر توتيا سرمه‌دان ز دور فلك بدر رويش هلال * ز جور زمان سرو قدش خلال كف دست و سرپنجهء زورمند * جدا كرده ايام ، بندش ز بند