خيالش خرف كرد و كاليوه رنگ * بمغزش فرو برده خرچنگ چنگ
3790 فراغ مناجات و رازش نماند * خور و خواب و ذكر و نمازش نماند
بصحرا برآمد سر از عشوه مست * كه جايى نبودش قرار نشست
يكى بر سر گور گل مىسرشت * كه حاصل كند زان گل گور ، خشت
بانديشه لختى فرو رفت پير * كه اى نفس كوتهنظر پند گير
چه بندى درين خشت زرين دلت * كه يك روز خشتى كنند از گلت ؟
3795 طمع را نه چندان دهانست باز * كه بازش نشيند بيك لقمه آز
بدار اى فرومايه زين خشت دست * كه جيحون نشايد بيك خشت بست
تو غافل در انديشهء سود و مال * كه سرمايهء عمر شد پايمال
غبار هوا چشم عقلت بدوخت * سموم هوس كشت عمرت بسوخت
بكن سرمهء غفلت از چشم پاك * كه فردا شوى سرمه در چشم خاك
حكايت
3800 ميان دو تن دشمنى بود و جنگ * سر از كبر بر يكدگر چون پلنگ
ز ديدار هم تا به حدى رمان * كه بر هر دو تنگ آمدى آسمان
يكى را اجل در سر آورد جيش * سرآمد بر او روزگاران عيش
بدانديش وى را ، درون شاد گشت * بگورش پس از مدتى بر گذشت
شبستان گورش در اندوده ديد * كه وقتى سرايش زر اندوده ديد
3805 خرامان ببالينش آمد فراز * هميگفت با خود لب از خنده باز
خوشا وقت مجموع آنكس كه اوست * پس از مرگ دشمن در آغوش دوست
پس از مرگ آنكس نبايد گريست * كه روزى پس از مرگ دشمن بزيست
ز روى عداوت ببازوى زور * يكى تخته بركندش از روى گور
سر تاجور ديدش اندر مغاك * دو چشم جهان بينش آكنده خاك
3810 وجودش گرفتار زندان گور * تنش طعمهء كرم و تاراج مور
چنان تنگش آكنده خاك استخوان * كه از عاج بر توتيا سرمهدان
ز دور فلك بدر رويش هلال * ز جور زمان سرو قدش خلال
كف دست و سرپنجهء زورمند * جدا كرده ايام ، بندش ز بند