3750 كنونت كه چشمست اشكى ببار * زبان در دهانست عذرى بيار
نو پيوسته باشد روان در بدن * نه همواره گردد زبان در دهن
كنون بايدت عذر تقصير گفت * نه چون نفس ناطق ز گفتن بخفت « 1 »
ز دانندگان بشنو امروز قول * كه فردا نكيرت بپرسد بهول
غنيمت شمار اين گرامى نفس * كه بىمرغ قيمت ندارد قفس
3755 مكن عمر ضايع بافسوس و حيف * كه فرصت عزيزست و الوقت سيف
حكايت
قضا ، زندهاى را رگ جان بريد * دگر كس بمرگش گريبان دريد
چنين گفت بينندهاى تيزهوش * چو فرياد و زارى رسيدش به گوش
ز دست شما مرده بر خويشتن * گرش دست بودى دريدى كفن
كه چندين ز تيمار و دردم مپيچ * كه روزى دو پيش از تو كردم بسيج
3760 فراموش كردى مگر مرگ خويش * كه مرگ منت ناتوان كرد و ريش
محقق كه بر مرده ريزد گلش * نه بر وى ، كه بر خود بسوزد دلش
ز هجران طفلى كه در خاك رفت * چو نالى كه پاك آمد و پاك رفت
تو پاك آمدى بر حذر باش و باك * كه ننگست « 2 » ناپاك رفتن به خاك
كنون بايد اين مرغ را پاى بست * نه آنگه كه سررشته بردت ز دست
3765 نشستى بجاى دگر كس بسى * نشيند بجاى تو ديگر كسى
اگر پهلوانى وگر تيغزن * نخواهى بدر بردن الا كفن
خر وحش اگر بگسلاند كمند * چو در ريگ ماند شود پاىبند
ترا نيز چندان بود دست زور * كه پايت نرفتست در ريگ گور
منه دل برين سالخورده مكان * كه گنبد نپايد بر او گردكان
3770 چو دى رفت و فردا نيامد بدست * حساب از همين يك نفس كن كه هست
هامش
( 1 ) . اين بيت در بعضى از نسخهها نيست .
( 2 ) . زشتست .