تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
3750 كنونت كه چشمست اشكى ببار * زبان در دهانست عذرى بيار نو پيوسته باشد روان در بدن * نه همواره گردد زبان در دهن كنون بايدت عذر تقصير گفت * نه چون نفس ناطق ز گفتن بخفت « 1 » ز دانندگان بشنو امروز قول * كه فردا نكيرت بپرسد بهول غنيمت شمار اين گرامى نفس * كه بىمرغ قيمت ندارد قفس 3755 مكن عمر ضايع بافسوس و حيف * كه فرصت عزيزست و الوقت سيف

حكايت

قضا ، زنده‌اى را رگ جان بريد * دگر كس بمرگش گريبان دريد چنين گفت بيننده‌اى تيزهوش * چو فرياد و زارى رسيدش به گوش ز دست شما مرده بر خويشتن * گرش دست بودى دريدى كفن كه چندين ز تيمار و دردم مپيچ * كه روزى دو پيش از تو كردم بسيج 3760 فراموش كردى مگر مرگ خويش * كه مرگ منت ناتوان كرد و ريش محقق كه بر مرده ريزد گلش * نه بر وى ، كه بر خود بسوزد دلش ز هجران طفلى كه در خاك رفت * چو نالى كه پاك آمد و پاك رفت تو پاك آمدى بر حذر باش و باك * كه ننگست « 2 » ناپاك رفتن به خاك كنون بايد اين مرغ را پاى بست * نه آنگه كه سررشته بردت ز دست 3765 نشستى بجاى دگر كس بسى * نشيند بجاى تو ديگر كسى اگر پهلوانى وگر تيغزن * نخواهى بدر بردن الا كفن خر وحش اگر بگسلاند كمند * چو در ريگ ماند شود پاىبند ترا نيز چندان بود دست زور * كه پايت نرفتست در ريگ گور منه دل برين سالخورده مكان * كه گنبد نپايد بر او گردكان 3770 چو دى رفت و فردا نيامد بدست * حساب از همين يك نفس كن كه هست
هامش
( 1 ) . اين بيت در بعضى از نسخه‌ها نيست . ( 2 ) . زشتست .
بوستان ( فارسى ) — صفحة 182 | سعدى