بغفلت بدادى ز دست آب پاك * چه چاره كنون جز تيمم به خاك ؟
چو از چابكان در دويدن گرو * نبردى هم افتان و خيزان برو
گر آن بادپايان برفتند تيز * تو بىدست و پاى از نشستن بخيز
حكايت
3730 شبى خوابم اندر بيابان فيد * فرو بست پاى دويدن بقيد
شتربانى آمد بهول و ستيز * زمام شتر بر سرم زد كه خيز
مگر دل نهادى به مردن ز پس * كه برمىنخيزى ببانگ جرس ؟
مرا هم چو تو خواب خوش در سرست * و ليكن بيابان بپيش اندرست
تو كز خواب نوشين ببانگ رحيل * نخيزى ، دگر كى رسى در سبيل ؟
3735 فرو كوفت طبل شتر ساروان * به منزل رسيد اول كاروان
خنك هوشياران فرخندهبخت * كه پيش از دهلزن بسازند رخت
برهخفتگان تا برآرند سر * نبينند رهرفتگان را اثر
سبق برد رهرو كه برخاست زود * پس از نقل بيدار بودن چه سود ؟
يكى در بهاران بيفشانده جو * چه گندم ستاند بوقت درو ؟
3740 كنون بايد اى خفته بيدار بود * چو مرگ اندر آرد ز خوابت چه سود ؟
چو شيبت درآمد « 1 » به روى شباب * شبت روز شد ديده بر كن ز خواب
من آن روز بركندم از عمر اميد * كه افتادم اندر سياهى سپيد
دريغا كه بگذشت عمر عزيز * بخواهد گذشت اين دمى چند نيز
گذشت آنچه در ناصوابى گذشت * ور اين نيز هم درنيابى گذشت
3745 كنون وقت تخمست اگر پرورى * گر اميد دارى كه خرمن برى « 2 »
به شهر قيامت مرو تنگدست * كه وجهى ندارد بحسرت نشست
گرت چشم عقلست تدبير گور * كنون كن ، كه چشمت نخور دست مور
بمايه توان اى پسر سود كرد * چه سود افتد آن را كه سرمايه خورد ؟
كنون كوش كآب از كمر درگذشت * نه وقتى كه سيلابت « 3 » از سر گذشت
هامش
( 1 ) . چو شيب اندر آيد .
( 2 ) . اميدوارى كز او برخورى .
( 3 ) . نه آنگه كه سيلاب .