باب نهم در توبه و راه صواب
3665 بيا اى كه عمرت به هفتاد رفت * مگر خفته بودى كه بر باد رفت
همه برگ بودن همى ساختى * بتدبير رفتن نپرداختى
قيامت كه بازار مينو نهند * منازل به عمال نيكو دهند
بضاعت به چندان كه آرى برى * و گر مفلسى شرمسارى برى
كه بازار چندانكه آكندهتر * تهيدست را دل پراكندهتر
3670 ز پنجه درم پنج اگر كم شود * دلت ريش سرپنجهء غم شود
چو پنجاه سالت برون شد ز دست * غنيمت شمر پنج روزى كه هست
اگر مرده مسكين زبان داشتى * بفرياد و زارى فغان داشتى
كه اى زنده چون هست امكان گفت * لب از ذكر چون مرده برهم مخفت
چو ما را بغفلت بشد روزگار * تو بارى دمى چند فرصت شمار
حكايت
3675 شبى در جوانى و طيب نعم * جوانان نشستيم چندى بهم
چو بلبلسرايان ، چو گل تازهروى * ز شوخى در افكنده غلغل بكوى
جهانديده پيرى ز ما بر كنار * ز دور فلك ليل مويش نهار
چو فندق دهان از سخن بسته بود * نه چون ما لب از خنده چون پسته بود
جوانى فرا رفت كاى پيرمرد * چه در كنج حسرت نشينى به درد ؟
3680 يكى سر برآر از گريبان غم * بآرام دل با جوانان بچم