تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
چو بينى زبردست را زوردست * نه مردى بود پنجهء خود شكست زمانى بسالوس گريان شدم * كه من زانچه گفتم پشيمان شدم بگريه دل كافران كرد ميل * عجب نيست سنگ ار بگردد بسيل 3615 دويدند خدمت‌كنان سوى من * بعزت گرفتند بازوى من شدم عذرگويان بر شخص عاج * بكرسى زر كوفت ، بر تخت ساج بتك را يكى بوسه دادم بدست * كه لعنت برو باد و بر بت‌پرست بتقليد كافر شدم روز چند * برهمن شدم در مقالات زند چو ديدم كه در دير گشتم امين * نگنجيدم از خرمى در زمين 3620 در دير محكم ببستم شبى * دويدم چپ و راست چون عقربى نگه كردم از زير تخت و زبر * يكى پرده ديدم مكلّل بزر پس پرده مطرانى آذرپرست * مجاور سر ريسمانى بدست بفورم در آن حال معلوم شد * چو داود كآهن بر او موم شد كه ناچار چون در كشد ريسمان * برآرد صنم دست فرياد خوان 3625 برهمن شد از روى من شرمسار * كه شنعت بود بخيه بر روى كار بتازيد و من در پيش تاختم * نگونش بچاهى در انداختم كه دانستم ار زنده آن برهمن * بماند ، كند سعى در خون من پسندد كه از من برآيد دمار * مبادا كه رازش كنم آشكار چو از كار مفسد خبر يافتى * ز دستش برآور چو دريافتى 3630 كه گر زنده‌اش مانى ، آن بىهنر * نخواهد ترا زندگانى دگر وگر سر به خدمت نهد بر درت * اگر دست يابد ببرّد سرت فريبنده را پاى در پى منه * چو رفتى و ديدى امانش مده تمامش بكشتم به سنگ آن خبيث * كه از مرده ديگر نيايد حديث چو ديدم كه غوغايى انگيختم * رها كردم آن بوم و بگريختم 3635 چو اندر نيستانى آتش زدى * ز شيران بپرهيز اگر بخردى مكش بچهء مار مردم گزاى * چو كشتى در آن خانه ديگر مپاى چو زنبورخانه بياشوفتى * گريز از محلت كه گرم اوفتى بچابكتر از خود مينداز تير * چو افتاد ، دامن بدندان بگير در اوراق سعدى چنين پند نيست * كه چون پاى ديوار كندى مايست