چو بينى زبردست را زوردست * نه مردى بود پنجهء خود شكست
زمانى بسالوس گريان شدم * كه من زانچه گفتم پشيمان شدم
بگريه دل كافران كرد ميل * عجب نيست سنگ ار بگردد بسيل
3615 دويدند خدمتكنان سوى من * بعزت گرفتند بازوى من
شدم عذرگويان بر شخص عاج * بكرسى زر كوفت ، بر تخت ساج
بتك را يكى بوسه دادم بدست * كه لعنت برو باد و بر بتپرست
بتقليد كافر شدم روز چند * برهمن شدم در مقالات زند
چو ديدم كه در دير گشتم امين * نگنجيدم از خرمى در زمين
3620 در دير محكم ببستم شبى * دويدم چپ و راست چون عقربى
نگه كردم از زير تخت و زبر * يكى پرده ديدم مكلّل بزر
پس پرده مطرانى آذرپرست * مجاور سر ريسمانى بدست
بفورم در آن حال معلوم شد * چو داود كآهن بر او موم شد
كه ناچار چون در كشد ريسمان * برآرد صنم دست فرياد خوان
3625 برهمن شد از روى من شرمسار * كه شنعت بود بخيه بر روى كار
بتازيد و من در پيش تاختم * نگونش بچاهى در انداختم
كه دانستم ار زنده آن برهمن * بماند ، كند سعى در خون من
پسندد كه از من برآيد دمار * مبادا كه رازش كنم آشكار
چو از كار مفسد خبر يافتى * ز دستش برآور چو دريافتى
3630 كه گر زندهاش مانى ، آن بىهنر * نخواهد ترا زندگانى دگر
وگر سر به خدمت نهد بر درت * اگر دست يابد ببرّد سرت
فريبنده را پاى در پى منه * چو رفتى و ديدى امانش مده
تمامش بكشتم به سنگ آن خبيث * كه از مرده ديگر نيايد حديث
چو ديدم كه غوغايى انگيختم * رها كردم آن بوم و بگريختم
3635 چو اندر نيستانى آتش زدى * ز شيران بپرهيز اگر بخردى
مكش بچهء مار مردم گزاى * چو كشتى در آن خانه ديگر مپاى
چو زنبورخانه بياشوفتى * گريز از محلت كه گرم اوفتى
بچابكتر از خود مينداز تير * چو افتاد ، دامن بدندان بگير
در اوراق سعدى چنين پند نيست * كه چون پاى ديوار كندى مايست
بوستان ( فارسى ) — صفحة 176
مساهمون: سعدى
ص١٧٦