تو دانى كه فرزين اين رقعهاى * نصيحتگر شاه اين بقعهاى
چه معنيست در صورت اين صنم ؟ * كه اول پرستندگانش منم
عبادت بتقليد گمراهى است * خنك رهروى را كه آگاهى است
3590 برهمن ز شادى برافروخت روى * پسنديد و گفت اى پسنديدهگوى « 1 »
سؤالت صوابست و فعلت جميل * به منزل رسد هركه جويد دليل
بسى چون تو گرديدم اندر سفر * بتان ديدم از خويشتن بىخبر « 2 »
جز اين بت كه هر صبح از اينجا كه هست * برآرد بيزدان دادار دست
وگر خواهى امشب همينجا بباش * كه فردا شود سرّ اين بر تو فاش
3595 شب آنجا ببودم بفرمان پير * چو بيژن بچاه بلا در ، اسير
شبى همچو روز قيامت دراز * مغان گرد من بىوضو در نماز
كشيشان هرگز نيازرده « 3 » آب * بغلها چو مردار در آفتاب
مگر كرده بودم گناهى عظيم * كه بردم « 4 » در اين شب عذابى اليم
همه شب درين قيد غم مبتلا * يكم دست بر دل يكى بر دعا
3600 كه ناگه دهلزن فرو كوفت كوس * بخواند از فضاى برهمن خروس
خطيب سيهپوش شب بىخلاف * برآهخت شمشير روز از غلاف
فتاد آتش صبح در سوخته * بيكدم جهانى شد « 5 » افروخته
تو گفتى كه در خطهء زنگبار * ز يك گوشه ناگه درآمد تتار
مغان تبهراى ناشستهروى * بدير « 6 » آمدند از درو دشت و كوى
3605 كس از مرد در شهر و ، از زن نماند * در آن بتكده جاى در زن « 7 » نماند
من از غصه رنجور و از خواب مست * كه ناگاه تمثال برداشت دست
بيكبار از ايشان برآمد خروش * تو گفتى كه دريا برآمد به جوش
چو بتخانه خالى شد از انجمن * برهمن نگه كرد خندان به من
كه دانم ترا بيش مشكل نماند * حقيقت عيان گشت و باطل نماند
3610 چو ديدم كه جهل اندرو محكمست * خيال محال اندرو مدغمست
نيارستم از حق دگر هيچ گفت * كه حق ز اهل باطل ببايد نهفت
هامش
( 1 ) . خوى .
( 2 ) . در يك نسخهء قديمى :بسى چون تو گرديدم اندر بلاد * بتان ديدهام بىخبر چون جماد( 3 ) . نياورده .
( 4 ) . بودم .
( 5 ) . جهان شد بر .
( 6 ) . پديد .
( 7 ) . ارزن .