تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
تو دانى كه فرزين اين رقعه‌اى * نصيحتگر شاه اين بقعه‌اى چه معنيست در صورت اين صنم ؟ * كه اول پرستندگانش منم عبادت بتقليد گمراهى است * خنك رهروى را كه آگاهى است 3590 برهمن ز شادى برافروخت روى * پسنديد و گفت اى پسنديده‌گوى « 1 » سؤالت صوابست و فعلت جميل * به منزل رسد هركه جويد دليل بسى چون تو گرديدم اندر سفر * بتان ديدم از خويشتن بىخبر « 2 » جز اين بت كه هر صبح از اينجا كه هست * برآرد بيزدان دادار دست وگر خواهى امشب همين‌جا بباش * كه فردا شود سرّ اين بر تو فاش 3595 شب آنجا ببودم بفرمان پير * چو بيژن بچاه بلا در ، اسير شبى همچو روز قيامت دراز * مغان گرد من بىوضو در نماز كشيشان هرگز نيازرده « 3 » آب * بغلها چو مردار در آفتاب مگر كرده بودم گناهى عظيم * كه بردم « 4 » در اين شب عذابى اليم همه شب درين قيد غم مبتلا * يكم دست بر دل يكى بر دعا 3600 كه ناگه دهلزن فرو كوفت كوس * بخواند از فضاى برهمن خروس خطيب سيه‌پوش شب بىخلاف * برآهخت شمشير روز از غلاف فتاد آتش صبح در سوخته * بيكدم جهانى شد « 5 » افروخته تو گفتى كه در خطهء زنگبار * ز يك گوشه ناگه درآمد تتار مغان تبه‌راى ناشسته‌روى * بدير « 6 » آمدند از درو دشت و كوى 3605 كس از مرد در شهر و ، از زن نماند * در آن بتكده جاى در زن « 7 » نماند من از غصه رنجور و از خواب مست * كه ناگاه تمثال برداشت دست بيكبار از ايشان برآمد خروش * تو گفتى كه دريا برآمد به جوش چو بتخانه خالى شد از انجمن * برهمن نگه كرد خندان به من كه دانم ترا بيش مشكل نماند * حقيقت عيان گشت و باطل نماند 3610 چو ديدم كه جهل اندرو محكمست * خيال محال اندرو مدغمست نيارستم از حق دگر هيچ گفت * كه حق ز اهل باطل ببايد نهفت
هامش
( 1 ) . خوى . ( 2 ) . در يك نسخهء قديمى :بسى چون تو گرديدم اندر بلاد * بتان ديده‌ام بىخبر چون جماد( 3 ) . نياورده . ( 4 ) . بودم . ( 5 ) . جهان شد بر . ( 6 ) . پديد . ( 7 ) . ارزن .