3640 بهند آمدم بعد از آن رستخيز * وز آنجا به راه يمن تا حجيز
از آن جمله سختى كه بر من گذشت * دهانم جز امروز شيرين نگشت
در اقبال و تأييد بو بكر سعد * كه مادر نزايد چنو قبل و بعد
ز جور فلك دادخواه آمدم * درين سايهگستر پناه آمدم
دعاگوى اين دولتم بندهوار * خدايا تو اين سايه پايندهدار
3645 كه مرهم نهادم نه در خورد ريش * كه در خورد اكرام و انعام خويش
كى اين شكر نعمت بجاى آورم * وگر پاى گردد به خدمت سرم ؟
فرج يافتم بعد از آن بندها * هنوزم بگوشست آن پندها
يكى آنكه هرگه كه دست نياز * برآرم بدرگاه داناى راز
به ياد آيد آن لعبتچينيم * كند خاك در چشم خودبينيم
3650 بدانم كه دستى كه برداشتم * بنيروى خود برنيفراشتم
نه صاحبدلان دست بر ميكشند * كه سررشته از غيب در ميكشند
در خير بازست و طاعت ، و ليك * نه هركس تواناست بر فعل نيك
همينست مانع كه در بارگاه * نشايد شدن جز بفرمان شاه
كليد قدر نيست در دست كس * تواناى مطلق خدايست و بس
3655 پس اى مرد پوينده بر راه راست * ترا نيست منّت خداوند راست « 1 »
چو در غيب نيكو نهادت سرشت * نيايد ز خوى تو كردار زشت
ز زنبور كرد اين حلاوت پديد * همان كس كه در مار زهر آفريد
چو خواهد كه ملك تو ويران كند * نخست از تو خلقى پريشان كند
وگر باشدش بر تو بخشايشى * رساند بخلق از تو آسايشى
3660 تكبر مكن بر ره راستى * كه دستت گرفتند و برخاستى
سخن سودمندست اگر بشنوى * بمردان رسى گر طريقت روى
مقامى بيابى گرت ره دهند * كه بر خوان عزت سماطت نهند
و ليكن نبايد كه تنها خورى * ز درويش درمنده « 2 » يادآورى
فرستى مگر رحمتى در پيم * كه بر كردهء خويش واثق نيم
هامش
( 1 ) .پس اى بنده تو بندگى كن براست * ترا نيست قدرت خداوند راست. ( 2 ) . در يك نسخهء قديمى : ز سعدى بيچاره .