حكايت
3565 بتى ديدم از عاج در سومنات * مرصع چو در جاهليت منات
چنان صورتش بسته تمثالگر * كه صورت نبندد از آن خوبتر
ز هر ناحيت كاروانها روان * بديدار آن صورت بىروان
طمع كرده رايان چين و چگل * چو سعدى وفا زان بت سنگدل « 1 »
زبانآوران رفته از هر مكان * تضرعكنان پيش آن بىزبان
3570 فرو ماندم از كشف آن ماجرا * كه حيّى جمادى پرستد چرا ؟
مغى را كه با من سروكار بود * نكوگوى و همحجره و يار بود
به نرمى بپرسيدم اى برهمن * عجب دارم از كار اين بقعه من
كه مدهوش اين ناتوان پيكرند * مقيد بچاه ضلالت درند « 2 »
نه نيروى دستش ، نه رفتار پاى * ورش بفكنى برنخيزد ز جاى
3575 نبينى كه چشمانش از كهرباست ؟ * وفا جستن از سنگ چشمان خطاست
برين گفتم « 3 » آن دوست دشمن گرفت * چو آتش شد از خشم و در من گرفت
مغان را خبر كرد و پيران دير * نديدم در آن انجمن روى خير
فتادند گبران پازند خوان * چو سگ در من از بهر آن استخوان
چو آن راه كژ پيششان راست بود * ره راست در چشمشان كژ نمود
3580 كه مرد ارچه دانا و صاحبدلست * بنزديك بىدانشان جاهلست
فرو ماندم از چاره همچون غريق * برون از مدارا نديدم طريق
چو بينى كه جاهل بكين اندرست * سلامت بتسليم و لين اندرست
مهين برهمن را ستودم بلند * كه اى پير تفسير استا و « 4 » زند
مرا نيز با نقش اين بت خوشست * كه شكلى خوش و قامتى « 5 » دلكشست
3585 بديع آيدم صورتش « 6 » در نظر * و ليكن ز معنى ندارم خبر
كه سالوك اين منزلم عنقريب * بد از نيك كمتر « 7 » شناسد غريب
هامش
( 1 ) . سختدل .
( 2 ) . ضلال اندرند .
( 3 ) . گفتن .
( 4 ) . تفسير و استاد .
( 5 ) . صورتى .
( 6 ) . بديع آمد اين صورتم .
( 7 ) . نادر .