اگر باد سرد نفس نگذرد * تف معده جان در خروش آورد
وگر ديگ معده نجوشد « 1 » طعام * تن نازنين را شود كار خام
3545 در اينان نبندد دل اهل شناخت * كه پيوسته باهم نخواهند ساخت
توانايى تن مدان از خورش * كه لطف حقت ميدهد پرورش
بحقش كه گرديده بر تيغ و كارد * نهى ، حق شكرش نخواهى گزارد
چو رويى به خدمت « 2 » نهى بر زمين * خدا را ثنا گوى و خود را مبين
گداييست تسبيح و ذكر و حضور * گدا را نبايد كه باشد غرور
3550 گرفتم كه خود خدمتى كردهاى * نه پيوسته اقطاع او خوردهاى « 3 » ؟
* * *
نخست او ارادت بدل درنهاد * پس اين بنده بر آستان سر نهاد
گر از حق نه توفيق خيرى رسد * كى از بنده چيزى « 4 » بغيرى رسد ؟
زبان را چه بينى « 5 » كه اقرار داد * ببين تا زبان را كه گفتار داد
در معرفت ديدهء آدميست * كه بگشوده بر آسمان و زميست
3555 كيت فهم بودى نشيب و فراز * گر اين در نكردى به روى تو باز « 6 » ؟
سر آورد و دست از عدم در وجود * درين جود بنهاد و در وى سجود
و گرنه كى از دست جود آمدى ؟ * محالست كز سر سجود آمدى
بحكمت زبان داد و گوش آفريد * كه باشند صندوق دل را كليد
اگرنه زبان قصه برداشتى * كس از سرّ دل كى خبر داشتى ؟
3560 وگر نيستى سعى جاسوس گوش * خبر كى رسيدى بسلطان هوش ؟
مرا لفظ شيرين خواننده داد * ترا سمع و ادراك « 7 » داننده داد
مدام اين دو چون حاجبان بر درند * ز سلطان بسلطان خبر مىبرند
چه انديشى از خود كه فعلم نكوست ؟ * از آن در نگه كن كه توفيق « 8 » اوست
برد بوستانبان بايوان شاه * به نوباوه گل هم « 9 » ز بستان شاه
هامش
( 1 ) . بخوشد . در بعضى از نسخههاى چاپى : چو در ديك معده نجوشد .
( 2 ) . بطاعت .
( 3 ) . اين بيت در بعضى از نسخهها نيست .
( 4 ) . خيرى .
( 5 ) . چو ديدى .
( 6 ) . نكردى برويت فراز .
( 7 ) . سمع دراك . فهم و ادراك .
( 8 ) . تقدير .
( 9 ) . بتحفه ثمر هم .