تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
اگر باد سرد نفس نگذرد * تف معده جان در خروش آورد وگر ديگ معده نجوشد « 1 » طعام * تن نازنين را شود كار خام 3545 در اينان نبندد دل اهل شناخت * كه پيوسته باهم نخواهند ساخت توانايى تن مدان از خورش * كه لطف حقت ميدهد پرورش بحقش كه گرديده بر تيغ و كارد * نهى ، حق شكرش نخواهى گزارد چو رويى به خدمت « 2 » نهى بر زمين * خدا را ثنا گوى و خود را مبين گداييست تسبيح و ذكر و حضور * گدا را نبايد كه باشد غرور 3550 گرفتم كه خود خدمتى كرده‌اى * نه پيوسته اقطاع او خورده‌اى « 3 » ؟
* * *
نخست او ارادت بدل درنهاد * پس اين بنده بر آستان سر نهاد گر از حق نه توفيق خيرى رسد * كى از بنده چيزى « 4 » بغيرى رسد ؟ زبان را چه بينى « 5 » كه اقرار داد * ببين تا زبان را كه گفتار داد در معرفت ديدهء آدميست * كه بگشوده بر آسمان و زميست 3555 كيت فهم بودى نشيب و فراز * گر اين در نكردى به روى تو باز « 6 » ؟ سر آورد و دست از عدم در وجود * درين جود بنهاد و در وى سجود و گرنه كى از دست جود آمدى ؟ * محالست كز سر سجود آمدى بحكمت زبان داد و گوش آفريد * كه باشند صندوق دل را كليد اگرنه زبان قصه برداشتى * كس از سرّ دل كى خبر داشتى ؟ 3560 وگر نيستى سعى جاسوس گوش * خبر كى رسيدى بسلطان هوش ؟ مرا لفظ شيرين خواننده داد * ترا سمع و ادراك « 7 » داننده داد مدام اين دو چون حاجبان بر درند * ز سلطان بسلطان خبر مىبرند چه انديشى از خود كه فعلم نكوست ؟ * از آن در نگه كن كه توفيق « 8 » اوست برد بوستانبان بايوان شاه * به نوباوه گل هم « 9 » ز بستان شاه
هامش
( 1 ) . بخوشد . در بعضى از نسخه‌هاى چاپى : چو در ديك معده نجوشد . ( 2 ) . بطاعت . ( 3 ) . اين بيت در بعضى از نسخه‌ها نيست . ( 4 ) . خيرى . ( 5 ) . چو ديدى . ( 6 ) . نكردى برويت فراز . ( 7 ) . سمع دراك . فهم و ادراك . ( 8 ) . تقدير . ( 9 ) . بتحفه ثمر هم .