تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢

حكايت

3525 فقيهى برافتاده مستى گذشت * بمستورى خويش مغرور گشت ز نخوت برو التفاتى نكرد * جوان سر برآورد كاى پير « 1 » مرد برو شكر كن چون بنعمت درى * كه محرومى آيد ز مستكبرى يكى را كه در بند بينى مخند * مبادا كه ناگه درافتى ببند نه آخر در امكان تقدير هست * كه فردا چو من باشى افتاده مست 3530 ترا آسمان خط به مسجد نوشت * مزن طعنه بر ديگرى « 2 » در كنشت ببند اى مسلمان بشكرانه دست * كه زنار مغ بر ميانت نبست نه خود ميرود هركه جويان اوست * بعنفش كشان ميبرد لطف دوست نگر تا قضا از كجا سير كرد * كه كورى بود تكيه بر غير كرد
* * *
سرشتست « 3 » بارى « 4 » شفا در عسل * نه چندانكه زور آورد با اجل « 5 » 3535 عسل خوش كند زندگان را مزاج * ولى درد مردن ندارد علاج رمق مانده‌اى را كه جان از بدن * برآمد ، چه سود انگبين در دهن ؟ يكى گرز پولاد بر مغز « 6 » خورد * كسى گفت صندل بمالش به درد ز پيش خطر تا توانى گريز * و ليكن مكن با قضا پنجه تيز درون تا بود قابل شرب و اكل * بدن تازه‌رويست و پاكيزه‌شكل 3540 خراب آنگه اين خانه گردد تمام * كه باهم نسازند طبع و طعام مزاجت « 7 » تر و خشك و گرمست و سرد * مركب ازين چار طبعست مرد يكى زين چو بر ديگرى يافت دست * ترازوى عدل طبيعت شكست
هامش
( 1 ) . نيك . ( 2 ) . ديگران . ( 3 ) . نهادست . ( 4 ) . يزدان . ( 5 ) . اگر خواجه را مانده باشد محل . و در بعضى از نسخه‌ها اين بيت هم هست :هميدون بسى منفعت در نبات * اگر خواجه را مانده باشد حيات( 6 ) . فرق . ( 7 ) . طبايع .